reza
این روحِ خسته هر شب... جان کَندَنَش غريزی ست.... لَعنَت به اين خودآزار...
reza
مـا درس سـحـر در ره مـیـخـانـه نـهـادیم.....مـحـصـول دعـــا در ره جـانـانــه نـهـادیـم
reza
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی ..... ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
reza
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق..... هر دم آید غمی از نو به مباركبادم
reza
محمل لیلی از این بادیه چون برق گذشت...همچنان گردن آهو به تماشاست بلند
reza
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز...بلای زلف سیاهت به سر نمی آید
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 22 ساعت و 16 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....