reza
مخمل: نمی شه بمونی؟ آخه اگه بری جات تو خونه خالی می مونه.... هاپوکومار: مخمل کوماراهه، زندگی همینه، یک روز آمدن کرتاهه، یک روز هم رفتن کرتاهه
reza
چه می شد این شب خسته به سمت لب برود/// کسی که آخر خطـّم... عقب عقب برود/// از انتهای زمستان، بهار برگردد//// که با فشار ِ دکمه... نوار برگردد!!
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 23 ساعت و 3 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....