به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
چه شب خوبی بود...فارغ از اینکه دعاها و آرزوها براورده بشن خود دعا کردن حس آرامش خیلی قشنگی به آدم میده...کاش همیشه اینجوری بود...کاش این آرامشِ دائمی بود
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی #دستهای-کوچک-دعا است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند! ....دنیای کوچیک و قشنگ بچگی...یادش بخیر...دعاها تو #دیدگاه
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند . (سحر آذریان / ۹ ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)
دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! تمام بچههای کلاسمان زن داداش دارند از تو میخواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
خدیا! دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم میفهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)
خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی میخوان دعا میکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده.. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)»
در پِیِ قهرمانی حمید سوریان و گرفتن مدال طلا و پیام ندادن بضیا من خودم تصمیم گرفتم پیام بدممتن پیام من بدین شرح است: #بسمه-تعالی ... صحنه را دیدم از این که زدی دهن روشن ایرماتوف را سرویس کردی و طلا گرفتی و دل مردم رو شاد نمودی بسی مشعوفیمدمت جیززززززز پسر
مدال طلا رو کی گرفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!!!
اعتراف میکنم خیلی خیلی حواس پرتم...اصن خُلَمحرصم میگیره از خودم....الان ده دقیقه ست یوزر و پَسَمُ میزنم دنبالر میگه صحیح نیست...بعد کلی فکر کردن و هزار جور احتمال(که یکیشونم مسدود شدن بود)...یادم اومد که چند وقت پیش عوضش کردمقربون خودم برم
من این جزیره سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر دادهام … و #تکه-تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود … که از حقیرترین ذرههایش آفتاب به دنیا آمد …
@آزاده تنها که باشی... فکر میکنی ...فکرت را که کردی !،بیشتر تنها میشوی... ودوباره فکر میکنی... وبه جمع پناه میبری تا فکر نکنی... و در جمع که هستی.... به تنهایی فکر میکنی... فکر که میکنی ،درجمع گم میشوی ....گم که شدی،گورت! را هم پیدا نمیکنند... تنها میشوی... و..
آه ای صدای زندانی.... آیا شکوه #یاس تو هرگز.... از هیچ سوی این #شب-منفور .... نقبی به سوی نور نخواهد زد؟؟... آه،ای صدای زندانی .... #ای-آخرین-صدای-صداها
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز15 ثانيه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....