به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
گاهی اوقات فکر میکنم درست است که #مرگ یکی از قوانین طبیعت است، اما آدم تنها در برابر این قانون است که احساس حقارت و کوچکی می کند. حتی نمی شود برای از میان بردنش مبارزه کرد... فایده ای ندارد باید باشد... #خیلی-هم-خوب-است
يه درختِ خشكُ و بي برگ ميون كوير داغ
توي ته مونده ذهنش نقش پر رنگ يه باغ
شاخه سبز خيالش سر به اسمون كشيد
بر و دوشش همه پر شد زِ اقاقي سپيد
زير سايه خيالي كم كمك چشماش رو بست
ديد دو تا كفتر چاهي روي شاخه هاش نشت
اولي گفت: اگه بارون باز بباره تو كوير
ديگه اما سر رسيده عمر اين درخت پير
دومي گفت: كه قديما يادمِ كوير نبود
جنگل و پرنده بود و گذر زلال رود
گفتن و از جا پريدن با يه دنيا خاطره
اون درخت اما هنوزم تو #كوير-باورِ
عمه رفیقم تو محلمون مغازه لوازم ورزشی داره رفته بودم توپ پینگ پنگ بگیرم سرش شلوغ بود جلو در واسساده بودم که رفیقم اس داد کجایی؟؟ج دادم پیش عمه تجواب داده مرتیکه من رو عمه م حساسم مگه با تو شوخی عمه دارم؟
@سعیده آنتوان چخوف یه جمله داره که میگه:در میانِ کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند یه عده همیشه غایبَند اونا #شیرازیان که تو خونه لم میدن و دعا میکنن
بابا و مامان رفتن شهرستان بعد دم غروبی آبجیم اس داد که شام چیزی دارید ج دادم که نه من و فرهاد داریم از گشنگی تلف میشیم حالا ماکارونی داشتیمابعد نیم ساعت دیدم با ماشین اومده واسمون کتلت آورده
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 5 ساعت و 33 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....