به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
کلن این دنیا قشنگ نیست ولی تو الان تو قشنگترین روزای زندگیت تو این دنیای نا قشنگی...دنیا همیشه مثل روزای الانت نامهربون نیست...زمین همیشه نمیلرزه ...مهربونیاشم میبینی
فدای اون لبخندت
در حالى كه جايگاه بدن ما براى فردا #گور خواهد بود، كه در تاريكى آن نشانه هاى زندگى انسان از ميان می رود، و خبرهاى آن پنهان می گردد و گودالى است كه هر چند بر گشادگى آن افزوده شود و دست گوركن آن را گشاده گرداند، سنگ و كلوخ، آن را می فشارد و خاك روى هم انباشته سوراخهاى آن را می پوشاند
دیشب یه پسر که سنش چند ماه مونده بود به 17 اومده بود سازمان انتقال خون بعد نمیدونست نمیگیرن خون ازش 2 ساعت هم منتظر بود که نوبت مصاحبه اش بشه...بعد دو ساعت که کارتشو داد به پرستارِ یه نگاهی کرد و گفت عزیزم تو که نمیتونی خون بدی...بیچاره بغض کرد..گفت ینی چی من مشکلی ندارم خودم راضی ام...هر کاری کرد نگرفتن ازش...با اینکه خیلی دلم سوخت ولی درود به شرفش
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 22 ساعت و 16 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....