reza
سرباز نه کشت هیچ کس را و نه مُرد! ... نه دل به شب ِ گلوله و مرگ سپرد ... تنها به بغل گرفت عکسی را… بعد ... یک پارچه ی سفید را بالا برد
reza
شب بود و ترافیک و غم سنگینی ... شب بود و ترافیک و غم سنگینی ... مردی خود را دو بار پایین انداخت ... از روی پل هوایی غمگینی
reza
با همین دیدگانِ اشک آلود ... از همین روزنِ گشوده به دود ... به پرستو به گل به سبزه درود
reza
از آمدن و رفتن ما سودی کو ؟
reza
در سایه ها فروغ تو ینشست و رنگ باخت ... او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟
reza
در ساغر تو چیست که با جرعه نخست ... هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
reza
رگبار نو بهاری و خواب دریچه را ... از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 52 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....