به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
جام ملتهای اسیا سال 96 با 19 سال سن تازه به تیم ملی دعوت شده بود و تازه هم از بهمن اومده بود استقلال یادش بخیر همه دنبالش بودن .. خداحافظ کاپیتان تو اخرین بازمانده نسل طلایی فوتبال ایران بودی نسلی که هوادار واسش مهمتر از پول بود
"بی دلـــیل" شاید تجربه ی شخصیِ خیلی از ما باشه
تجربه ی اتفاق هایی که به هزار و یک دلیل می افتن و ما هیچوقت دلیلی برای افتادنِ شون پیدا نمی کنیم ...
سپاسگزارم از دوستانی که "بی دلیل" رو همراهی کردند
آبان حبیبی به خاطر تنظیمِ با معناش
آرش پاکزاد به خاطر صداهای بی نقصِ ش
دامون دهقانی به خاطر ضبطِ با حوصله ش
بابک مالکی فر به خاطر فریادهای گیتارش
سعید خیر خواه به خاطر نازهای پیانوش
میثم یوسفی به خاطر همراهیِ برادرانه ش
حبیب رضایی به خاطر همفکری هاش
امیر ریما و مرتضی قائمی به خاطر نگاهِ منحصر به فردشون
دوستانِ عزیز رادیو جوان به خصوص مسیح فردوسیانِ عزیز به خاطر حمایت های همیشگی ش
و در پایان با سپاسِ ویژه از هنرمندِ بزرگوار
هانیه توسـلیِ نازنین که بی منت درخواست من رو پذیرفت و با حضورش حال و هوای دیگری به این ترانه بخشید ...
ما با هم خاطراتِ زیادی داریم
امیدوارم "بی دلیل" هم پیوست شه به گوشه ای از خاطراتِ مون
با عشق و احترام
اواســط پائیز
رستاک حلاج
"بی دلـــیل"
موسیقی و کلام / رستاک حلاج
تنظیم / آبان حبیبی
میکس و مستر / آرش پاکزاد
گیتار الکتریک و آکوستیک / بابک مالکی فر
پیانو / سعید خیر خواه
ضبط / دامون دهقانی
عکس / امیر ریما
طراحی کاور / مرتضی قائمی
پخش از سایت رادیو جوان
انگار بی دلیل
انگار خود به خود
تا عاشقت شدم لحنت غریبه شد
گرمای عشق رفت از جمله سازیات
یه دفعه خوب شد دیوونه بازیات
عشقی که درد شد
سبزی که زرد شد
شامی که سرد شد
یعنی عوض شدی
پلکت که میپره
تا صبح یکسره
خوابت نمیبره
یعنی عوض شدی
حوای لعنتی اون سیب رو یادته؟
اون حال مستی عجیبو یادته؟
دلت مسافره کفشاشو پاش کن
گفتم عوض نشو! گفتی تلاش کن...
سیبی که چیدم و
خوابی که دیدم و
موی سفیدمو
یعنی عوض شدی
بغضی که میکشه
مردی که دل خوشه
آواره ی تــــــو شه
یعنی عوض شدی!
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پَرِ ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را
مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 23 ساعت و 6 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....