به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
@reza و آنگاه خدا يه ملعون ِ پليدی رو آفريد كه از صب تا شب بيام دنبالر سوهان ِ روحم بشه فك كرده تاريخ تولدش رو هم مخفی كنه ما گير نمياريم نخير ما دستمون با بچه های بالا تو يه كاسه س حَج اوقو ! خلاصه بگم از سال 89 كه ميشناسمت روز به روز بيشتر داره حالم ازت بهم ميخوره اميدوارم به آرزوهات نرسی هيچوقتم نخندی ای وای شمع ُ فوت نكن همينجا سرنگون شی ، تولد تولد تولدت تسليت
خداوند گار آواز شیرزنی از اهالی دل تو را زاد و شیرمردی از دیار عاشقان تو را پروراند به یاد می آورم تمام غروبهای تنهاییم را که با ((آرام جان)) ت نوازشم کرده ای تمام شادی هایم را با ((نوا و مرکب خوانی)) خندیده ای با ((چاوش)) ت به دنبال دل شکسته ای کشاندیم تا مرهمش باشم. تو بی دریغ و بی منت هزار بار ((جان جانان)) را در شبهای عاشقیم خوانده ای اگر هزار بار بمیرم آن دم که سر از خاک بر می دارم باز تو را خواهم خواند و آوازت را در تمام بودنم غرق بوسه خواهم کرد تا رستاخیزم در طاقچه دل حافظ است تو هستی تو هستی وتو هستی بر دوستدارانت #زادروزت-فرخنده
سلام پاییز.به قول اخوان ثالث پادشاه فصل ها خوش اومدی.عاشق نیستم و معشوقی وجود نداره که بخوام لحظه شماری کنم برا قدم زدن همراه او روی خش خش برگ ها...اما لحظه شماری میکنم برا تک تک روزهات.روزهایی رنگی.روزهایی زرد.قرمز.نارنجی. روزهایی که می خوام با دروبینم قشنگی هات رو ثبت کنم.روزهایی که بی صبرانه منتظرم تا قدم بزنم روی خش خش برگ هات.روزهایی که رنگارنگی باغ ارم رو ببینم.روزهایی که جون میده واسه قدم زدن.روزهایی که جون میده چمران رفتن با ویدا و رضیه.روزهایی که دیگه نگران گرما نیستم.روزهایی که خیلی با لذت خاصی بستنی می خروم تو اون وزش بادهات...
پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند
او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند
او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد، خدا کند
او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند
پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند
شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند
تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند
خش خش، صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 17 ساعت و 46 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....