به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
هیچکس اینجا گم نمیشود
آدمها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را میبندند و ناپدید میشوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بیرحمترینشان در برف
آنچه بر جا میماند
رد پایی است
@گـلـپــری تولدت مبارک گلپری همیشه لبت و دلت خندون و تنت سالم باشه و و به همه آرزوهات برسیاینا هم کادوهای تولدت فقط شرمنده میدونم کمه و یه وعدتم نمیشه وسعمون همینقدر بود دیگه
و هر بار بدم می آید از خانه ای که در آن نیستی
و بعد به هر دری می زنم عزرائیل پشتش است
و بعد طناب یعنی اتفاقی که نمی افتد را
به کدام سقف بیاویزم
و تیغ یعنی این توئی که هنوز در رگ هایم جریان داری
مرگ چیزی شبیه دست های من است
که حتی با ده انگشت نمی توانند
یک ذره از گرمی دست های تو را نگه دارند
و چیزی شبیه صدایم
که هر بار دوستت دارم
تارهای صوتی ام را عنکبوت ها تنیده اند
""و چه انتظار بزرگی است
اینکه بدانی پشت هر دوستت دارم
چقدر دوستت دارم""
اینکه بدانی چگونه سالهاست
زیر لبخند میانسال مردی می پوسم
که نمی داند هنوز در رگ های من کسی هست
و هر روز جنازه ی تازه ای در من کشف می کند
مثلا :
گوشی را بر می داری
یک تک زنگ
یک پیام کوتاه , مینویسی : من هنوز هم اینجا ,دلم آنجایی ست ک تو هستی ...
دلتنگ که می شوی
فال می گیری !
چشمانت را می بندی
می گویی : می شود بگویی او دلش تنگ هست یا نه ... ؟
و #حافظ هم که انگار
دلش به حال بی قراریت سوخته است , می گوید : یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ...
و همانجاست که
میباری و تو دلت میگی : یوسف من اصلا گم نشده حافظ جان ... !
یوسف من جایی حوالی همین نزدیکی ها مرا گم کرده ... !
دلتنگ که می شوی
می فهمی
همه ی این روزها که با خودت گفتی , یادم تو را فراموش ...
بیشتر معنایش برایت این بوده , یادم خودم را فراموش . . .
یادم احساسم را فراموش , یادم دلم را فراموش . . .
بی آن که بدانی
این ها فراموش نمی شوند , ساکت می شوند , آرام می گیرند , آتش می زنند . . .
ما كه دل هاي مان زمستان است
ما كه خورشيدمان نمي خندد
ما كه باغ و بهارمان پژمرد
ما كه پاي اميدمان فرسود
ما كه در پيش چشم مان رقصيد
اين همه دود زير چرخ كبود
سر راه شكوفه هاي بهار
گريه سر مي دهيم با دل شاد
گريه شوق ، با تمام وجود
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 10 ساعت و 8 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....