به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
اگر بودی 78 ساله بودی . . . رفتی با کلی از حرف های نگفته
مادر :
گفتم فروغ تند نریا
گفت ای مامان هر چی خدا بخدا همون میشه
شما همیشه به من نصیحت میکنید
باز منو یک ماچ کرد و از در رفت بیرون
رسید سر کوچه
سوار جیپ شد و برام دست تکون داد و مثل برق رفت
خواهر :
ساعت نزدیک یک بود اومد به من گفت:
من دارم میرم خونه مامان بیا بریم
با ماشین اومده بود
گفتم نه من نمیتونم بیام
بخاطر اینکه مهمون داشتم
بعد اوقاتش تلخ شد
مثل همیشه تیکه کلامش
خاک بر سرت بود
و اینو خیلی شیرین میگفت :
و من این خیلی دوست داشتم
گفت به جهنم خاک بر سرت
و رفت
رفت که رفت
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابه لای دامن شبرنگــــــــــــــــ زندگی
رفتم که در سیاهی یکـــــــــ گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگــــــــــ زندگی
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 1 ساعت و 45 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....