به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
چقدر دروغ گفتن در پاییز راحت است ! /وقتی یادت نمی آید کدام یکشنبه عاشق ترین زن دنیا بودم/ و کدام یکشنبه پیراهنت آنقدر آبی بود... یادت نمی آید و سال هاست کنار همین شعر ایستاده ام ...و هی به ساعتی نگاه می کنم ,که عقربه هایش درست روی شش از کار افتاده اند ....
زمان #طولانی میشود برای کسانی که غصه دارند. #کوتاه میشود برای کسانی که شاد هستند. #دیر-میگذرد برای کسانی که منتظر هستند. #زود میگذرد برای کسانی که عجله دارند.
امااااااااااااااااا……………
اما #ابدی میشود برای کسانی که عاشق هستند.
کدامـــین چشــــــمه ســمی شــد کـه آب از آب میترسد؟
کـــه حتــــی ذهــــــن ماهیــــگیر از قــــلاب میـــــترســد؟
گرفــــــته دامـــــــــن شــــــب راغبــــاری آنـــــچنان برهـم
که پلـــک ازچشـــم، چشم از پلک و پلک ازخواب مــیترسد
یک ببر مهربان و دوست داشتنی و احساساتی این عکس نفس گیر لحظه ی فوق العاده ای را نشان می دهد که یک ببر سرش را خم کرده و پنجه هایش را روی دستان یک دختر کوچک گذاشته است. عکاس آن «دریک دانیلز» از ببر بنگال طلایی ۱۶۸ کیلویی که از کودکی خوشش آمده و روبروی او به دیوار شیشه ای تکیه کرده، عکس انداخته است. وقتی این ببر که اسمش را «تاج» گذاشته اند سرش را به سمت کودک خم کرده آقای دانیلز دوربینش را آماده کرده و منتظر بوده که ببر رو به شیشه خرناس بکشد. این ببر به جای نعره کشیدن به سمت کودک به آرامی پنجه اش را مقابل دست دختربچه گذاشته است. اما در نهایت تعجب، ببر سرش را در آغوش گرفته و پنجه اش را مقابل دست کوچک گذاشته پس از آن صورتش را درست مقابل صورت کودک به شیشه چسبانده است.
شب ِ اول که آمدیم قصدمان یک ماهه بود .. ولی امشب 600 بار است که دور هم جمع می شویم .. .. رادیو هفت به احترام شما تمام قد می ایستد و این ششصد حضور را با غرور مدالی می کند بر سینه اش .. ... لذتی که تمام این شب ها از لذتِ شما داشتیم را کسی نمی داند..ما تمام این شب ها دلمان را دستمان گرفتیم و کنار شما آمدیم .. و شما ما را به جمع خود راه دادید .. ششصد بار یک نفس دوستتان داریم .. ... امشب ویژه برنامه ششصدم رادیو هفت .. با حضور فسقلی های تمام این دوران ِ رادیو 7 .. با اجرای احسان کرمی .. به دوستان رادیو هفتی خبر دهید .. . ساعت 23 .. مثل همیشه
نهم بهمن سالروز تولد #فریدون-فروغی ... اگر فریدون زنده بود. هم اکنون شمع تولد شصت و دو سالگی اش را فوت میکرد.ولی افسوس که خورشید زندگی اش دیری نپایید در پاییزی غمگین و برگ ریزان غروب کرد. فریدون رفت ولی او همیشه حاضر است.با تک تک ترانه هایش, یادش گرامی ، زادروز این مرد بزرگ خجسته باد.
خسته نمیشوی هر بار ترانهای بشنوی با صدای دریایی فریدون «چشمهای آبی تو مثل یه دریا میمونه» و این عاشقانههاست که انسان را به اوج میرساند. گاهی تمام میشوی اگر آدمک با دم گرمش نخواند «دلم از خیلی روزا با کسی نیست، دیگه فریاد و فریادرسی نیست». راستی! اعتراف کن با چند باران پاییزی در هزار توی دلتنگی متوجه نشدی که «بارون از ابرا سبکتر میپره، هر کسی سر به سوی خودش داره؟»
نوشتم با صدای فریدون بزرگ شدیم. روزهای شعر و شور که میآمد ناخودآگاه این ترانهها که هنوز در گوشمان زنگ میزند و صدا میکند «من نیازم تو رو هر روز دیدنه». فروغی ترانههای مطلوبش را طوری میخواند که حرفی باقی نماند و که همه چیز را گفته باشد. صدای رویایی فریدون وقتی میخواند «تو مثه وسوسه شکار یه شاپرکی» را به یاد میآورم و وقتی ادامه میداد «تو مثه شادی خواب کردن یه عروسکی» و این شعر صمیمی که با لحن مردانه او ادا میشد، چه ترکیبی بود برای این ناخواناها!
هیچ فکر کردهای که آیا «مردهای تو قصه» هنوز هم برای بردن کسی «با اسب بالدار بتازند؟» این سوالی است که فقط فروغی باید به آن پاسخ دهد هر چند جواب او در دنیای ما سالیان سال با تفکرات مرد تنها که غصههایش را فریاد میزد و اهل اعتراض بود فاصله میاندازد. دلهره داشت وقتی فریاد میزد «پروانه من، بیتو چه کنم، مستانه من» و همین برای رها شدن من و تو که گوشمان را، دلمان را و روحمان را به او سپردهایم در فضا و اتمسفر موسیقی شنیدنی او کافی بود.
بارها در همین ویژهنامهها نوشتهایم چقدر حیف که این و آن هنرمند رفت و . . . اما مگر میشد خالق «آدمک» را نگه داشت؟! او باید میرفت، او مثل ما نبود و همین وجه تمایز فروغی را محبوب کرد.
«خوش باوران، زحمتکشان در خواباند، شب به دستان، بت پرستان، بیدارند». با همین حرفهای بودار مبارزاتش را آغاز کرد «انسانی مرد ، انسانی رفت، آزادی کو؟» او ناله میکرد «یکی آمد با پتک سیاه، پرواز را کوفت» تا برای دادن خط مبارزه به دست مجاهدین اسلام جزء اولینها باشد، آن هم در روزهای انقلاب. فقط صدایی اهورایی مانند فریدون بود که میتوانست فلسفه بیداری در دل مردمان کوچه و بازار باشد. قهرمان قصه ما همیشه معترض بود. میدانست برای چه و برای که باید اعتراض کند. چه وقت و کجایش آنقدرها هم مهم نبود بلکه نفس اعتراض با صدای فریدون بیشتر از حواشی دیگر به چشم میآمد. او برای مبارزان و آزادیخواهان خواند «ای طلوع خونین از شب / تو بگریز / صبح خون بار در خون من با نور آمیز / هم خاک من هموطنم / یکهو بر پا خیز / شب فرو ریز با نور آویز ای همصدا / تو دستات خورشید بر لبهات امید بر دشمن بستیز» تا به صورت رسمی به عنوان هنرمندی روشنفکر در زمان طلوع دوران روشنفکری نامیده شود. «ای مجاهد / ای رزمنده / زمان باشکوه یکی شدن / زمان پیوستن ما / زمانی که طلسم شبها شکسته شد / وقتی که هر صدا / شعر توفان بود و هر مشت گره شده / جوانه آزادی و سینهها مسیر گلوله را ترسیم میکرد / فاتحانه از شط خون گذشتیم تا واژه مقدس شهادت به نام شجاعان بپیوندد و جاودانه در یادها بماند».
اینها را گفتیم اما هنوز دلمان تنگ است «چرا وقتی که آدم تنها میشه / غم و غصهاش قد یه دنیا میشه / میره یه گوشه پنهون میشینه / اونجا رو مثل یه زندون میبینه؟» اینطور میشود که اعتراف میکنیم «غم تنهایی اسیرت میکنه / تا بخوای بجنبی پیرت میکنه» و دلتنگتر میشوی. این آرامش، حاصل تمام احساساتی است که از قلب لبریز و حنجره هنرمند فروغی ساطع میشود. خودت را بیشتر به دست ترانههای فریدون میسپاری «پشت این پنجرهها دل میگیره / غم و غصه دل رو تو میدونی / وقتی از بخت خودم حرف میزنم / چشمهام اشک بارون میشه، تو میدونی» و دوست داری با او ادامه دهی «عمریه غم تو دلم زندونیه / دل من زندون داره تو میدونی» بعد آهسته زمزمه میکنی «خواهم تو شوی محبوب دلم و . . .» اینطور عاشقانه دل میسپاری به فریدون دوست داشتنی قصههای بزرگ عشق. فریدون بتشکن همان آدمک زنجیر شده به زندگی میخواند «سایه یه حادثه که یه عمره با منه / توی شهر آهنین / داره خردم میکنه» تا بدانی او لحظههایش را تلاقی حادثه و زندگی ترسیم میکند. خالق بیبدیل آدمک، برای تو، برای نام جاودانهات و صدای اهوراییات مینگاریم برای آنکه بدانی «کوچه شهر دلم از صدای پای تو خالیه / نقش صد خاطره از روزای دور، عابر این کوچه خیالیه» قهرمان دستنوشته من! هر کجا که هستی اینبار تو با من زمزمه کن:
چون سایههای بیامان
بازیچه دست زمان
در این دنیا ماندهام چنان
افسرده و حیران
سرگشته و نالان
چون آدمک، زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم؟
ای که تو دادی جانم
گو به من تا کی بمانم
آدمی چون آدمک
مخلوقی سرگردان
چون آدمک، زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم؟
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 9 ساعت و 21 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....