محدّثه
خدایا! پس کِی مشق شبهایم را خط میزنی؟...خسته شدم میخواهم بروم صفحه ی بعد...
محدّثه
دیگر چوب-خط هایت پُر شده...پس کِی می آیی؟ سفر طول کشید....
محدّثه
حرفهای همدیگر را نمیفهمیم،زبانمان با هم فرق دارد آخَر،من از قبیله ی عشقم اما تو.......
محدّثه
بار امانت ُ من؟؟ نه خدای من!! نمیتوانم، کمرم خَم میشود زیر سنگینی َش حتما...
محدّثه
دستت را کمی بالا بیاور...حالا کمی هم تکانش بده......خیالم راحت شد، همین یک نشانه کا[!]ت برای اینکه بدانم هنوز هستی.
محدّثه
توسط پیامک
مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران...
نگاهت گر به آن بالاست و در حال دعا هستی،
خدا آنجاست دعایم کن...دعایم کن که من محتاج محتاجم...
محدّثه
دِلَکم بیکارکه شدی بیا و با من بازی کن...من فقط یک بازی بلدم: خ/ا/ط/ر/ه/ب/ا/ز/ی
محدّثه
دستورِ زبان نه!نه! نیازی نیست... حرفِ دل که دستور نمیخواهد./
محدّثه
زمان خیلی دوروست، گاه برایت نقش طلا را بازی میکند و گاه عقرب قداره...