محدّثه
خداوندا ! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت . خداوندا تو مسئولی . خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ...
محدّثه
شاید سخت باشه ... ولی شیرین و ممکنه
محدّثه
وقتی می میری ( البته دور از جون همتون) ؛ فقط یه چیزه که می خوای اتفاق بیفته ... تو می خوای برگردی !!
محدّثه
گفت دانایى که گرگى خیره سر / هست پنهان در نهاد هر بشر / لاجرم جارى است پیکارى بزرگ / روز و شب مابین این انسان و گرگ / زور بازو چاره این گرگ نیست / صاحب اندیشه داند چاره چیست
محدّثه
من تو را به خاطر می آورم بی هیچ بهانه ای . شاید دوست داشتن همین باشد ...
محدّثه
روزی فرا میرسد شیطان فریاد برمی آورد : آدمی پیدا کنید سجده خواهم کرد !