❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . دوست دارم یک شبه ، هفتاد سال پیر شوم در کنار خیابانی بایستم… تو مرا بی آنکه بشناسی ، از ازدحام تلخ خیابان عبور دهی… هفتاد سال پیر شدن یک شبه به حس گرمی دست های تو هنگامی که مرا عبور میدهی بی آنکه بشناسی، می ارزد..! . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . به من گفت برو گورِت رو گم کن … و حالا هر روز با گریه به دنبال قبر من می گردد !!! کاش آرام پیش خودت و زیر زبانی می گفتی : “زبانم لال !” . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . هربار که کودکانه دست کسی را می گرفتم ، گم میشدم حالا آنقدر که در من هراس گرفتن دستی است ، اضطراب گم شدن نیست ! . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . غــم که نوشتن ندارد نفوذ می کند در استخوان هایت… جاسوس می شود در قــلبتـــ آرام آرام از چشم هایت میریزد بیرون… . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده .. امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ! و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم! و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست .. و غمــت سـهم ِ مــن! . . .