کوه یخ
باور کن دیدن هر بامداد اتفاق سادهای نیست خوشایند است و تکرار ناپذیر گنجشکها بیخود شلوغش نمیکنند!!
کوه یخ
دقت کردی بعضی وقتا هیچ کاری تو آشپز خونه نداری ؛ . . . . . . . .. .. . . فقط تنها رسالتت اینه که بری کنترل تلویزیونُ اونجا جا بذاری و برگردی
کوه یخ
سوار تاکسی بودم ، دیدم یه دختر خوشگل و سنگین جلو نشسته پیاده شد ، دست کرد تو کیفش ، گفتم مهمون ما باش خانوم خوشگله دیدم از تو کیفش یه قبض در آورد داد به راننده گفت : " این قبض و بگیر، بابا , وقت برگشتن برو عکسهای منم از آتلیه بگیر " ریدم به خودم ، هی سرخ و سفید می شدم ، خواستم جمعش کنم، گفتم : " دخترتون هستن ، ماشالا چقد حالت چشما و فرم صورتشون شبیه شما بود " راننده گفت " بیخود شیرین زبونی نکن ، الان مهمون کردنو بهت نشون میدم
کوه یخ
یکی از دوستام داداش دو قلو داره یه روز تو خونشون داشتن شیطنت و بازی میکردن که پدربزرگ پیرشان شاکی شد و افتاد دنبالشون من و دوستم هم نگاه میکردیم فقط، اولی رو گرفت و چند تا پس گردنی زد و ولش کرد باز افتاد دنبالشون دوباره قاطی شدن و از شانس بد باز اولی رو گرفت و هی میزد بنده خدا هر چه داد و فریاد میزد که من کتک خوردم انگار به دیوار میگفت من و دوستم هم فقط خابیدیم ازخنده!!!!!!!!!!! !!!
کوه یخ
اونوختا كه ما بچه بوديم خعلي ميخواستيم سنگين خلاف كنيم ميرفتيم رساله رو ورميداشتيم احكام غسلدارش رو ميخونديم! الآن تو مهدكودك فيلمهاي اونجوري رد و بدل ميكنن با كيفيت بلوري!!
کوه یخ
یارو با این خل بازیاش معروف و پولدار شده ینی خدا وکیلی اگه من با این لباسا تا سر کوچه برم از دست بچه محلا سالم بمونم گشت ارشاد ترورم میکنه به غرععععان
کوه یخ
چند سال پیش که تازه خیابون طالقانی رو کنده بودن برای گاز کشی از خونه تا اداره مسافر سوار می کردم. یه روز یه شیخی با کلاه سبز و عبا سوار شد ، نزدیکای خیابون حافظ که رسیدیم دستشو آورد جلو و یک پنجاه تومانی نو داد بهم و گفت پسرم ، پیاده میشم... منم تا نگه داشتم ، بقیه پولو جور کردم بدم بهش، دستمو دراز کردم عقب دیدیم نمیگیره !! برگشتم دیدم در ماشین بازه اما خبری ازش نیست ! چند متر عقب و جلوی ماشین را نگاه کردم اما انگارغیب شده بود! خلاصه شب که رفتم خونه برای زنم تعریف کردم ، یهو زنم صلوات فرستاد و گفت اون مرد امام زمان بوده،چه سعادتی داشتی امروز. منم پنجاه تومنی را در آوردم به خانومم گفتم که قرآن بیار تا اینو بزارم لای قرآن برکت زندگیمون زیاد بشه . آقا این ماجرا گذشت ، بعد از یک هفته دوباره شیخ را همونجا که دفعه پیش سوارش کرده بودم دیدم ، بازم سوارش کردم . تا شیخ سوار شد و خواستم عرض ادب کنم شروع کرد به مشت زدن به سر و صورتم و فحش ناموسی دادن به من که فلان فلان شده ... چرا کنار چاله نگه داشتی ،من افتادم تو چاله ، چهار روز بیمارستان بستری شدم و ... آقا با چشم ورم کرده و کبود ، شب رفتم خونه
کوه یخ
خدمتی که مرغ با تخمش به جامعه ی مجردین کرد، الکساندر فلمینگ با پنی سیلینش نکرد