Shahdad
دل درد گرفته ام از بـس فنـجان های قهوه را سر کـشـیده ام، و تو . . . ته هیـچـکدام نـبـودی . . .
Shahdad
گـــاهــــــــی اینـقـــــــدر بـــد می شکـــنم که جز بیرون انداختنم راه دیگری نیست…
Shahdad
آنجاییکه باد نمی وزد ، آدمها دو دسته میشوند : آنهایی که بادبادکشان را جمع میکنند ، و آنهایی که می دوند تا بادبادکشان بالا بماند
Shahdad
. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست داری … . .
Shahdad
فقط برای خودم هستم...!!!!!!!!!! من..؟! چه دوحرفیه وسوسه انگیزیست..... این من! نه زیبایم ، نه مهـربانم....نه عـاشق و نه محتاج نگاهی...! فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست.... فقط برای خودم هستم...خوده خودم ! مال خودم ! صبورم و عجول!! سنگین...سرگردان...مغرور...قـانع....با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگیه زیاد!!! و برای تویی که چهره های رنگ شده را می پرستی نه سیرت آدمی ؛ هیچ ندارم راهت را بگیــر و بـــــــرو حوالی ما توقف ممنــــوع است !
Shahdad
نيا پاييــز ! آب و هـــواي دلم به انـــدازهء كافي ابريست ... و چشـــم هايم ؛ باران را فهميـــده اند ! نيا پاييــز ! پنجــــره از همـــان روز كه رفتنـش را ديــد ، مــدام گريست ... واي اگــر غربتت همــدم تنهاييـــش شـــود ... نيا پاييــز ! دلم حســاس شده ... قطعــا قــرباني غروب هاي غـم انگيــزت مي شــود ... نيا پاييــز ! حــرمت بغض هــاي فـــرو رفته ... حرمت قــدم هاي بي هدف ... حرمت آخـــرين دانهء سيگار ... حرمت اشك هـــاي بي صــدا ... حرمت تنهايي ام را نگه دار پاييــــــــز ! نيا پاييــز ! ديگــر اول مهــرت ، كمترين مهــري در دل كودك دبستاني دلم نــدارد ... نيا پاييــز ! مــن ؛ خـــود . . . خــــــزانم . . . و تــو ؛ تكــرار تنهايي انـــدوه فاصله قصـهء غــربت و هجـوم دلتنگي . . . چيــز تازه اي اگــر داري . . . بيــا !
Shahdad
کلبه ای می سازم ... پشت تنهایی شب زیر این سقف سیاه که به زیبایی دل تنهای تو باشد پنجره هایش از عشق سقفش از عطر بهار رنگ دیوار اتاقش گل یاس عکس لبخند تو را می کوبم روی ایوان حیاط تا که هر صبح اقاقی ها را از تو سرشار کنم همه ی دلخوشی ام بودن توست وچراغ شب تنهایی من نور چشمان تو است کاشکی در سبد احساسم شاخه ای مریم بود عطر آن را با عشق توشه راه گل قاصدکی می کردم که به تنهایی تو سربزند تو به من نزدیکی و خودت می دانی شبنم یخ زده چشمانم در زمستان سکوت گرمی دست تو را می طلبید...
Shahdad
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
Shahdad
دیـــروز ، همیـــن حـوالـــی زلـــزله ای آمــد... حـالا همـه حـالـمــ را می پـرسند !!! بـی خـبـر از اینـ ـکـه " مــن" بـه ایـن لـرزیـدنـهـا سالهـاسـتــ کـه عـادتـــ کـرده امـــ... بـه لـرزشـهای شـدید شـانه هایـمــــ و تــرکــ ــهای عمــیــق قــلــبــمـــ... امــا هنـوز " خـــوبـــمــ
Shahdad
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاشکی می دیدم شانه بالا زدنت را بی قید وتکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
Shahdad
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود از هرچه زندگیست دلت سیر می شود گویی به خواب بود جوانیمان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست
Shahdad
همه چیز خنده دار بود ! داشتن تو بودن من ماندن ما رفتن تو رفتن من این همه آه ! گاهی از این همه خنده گریه ام می گیرد...