دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Shahdad

خوبم...باور کنید... اشکها را ریخته ام...غصه ها را خورده ام... نبودنها را شمرده ام... ... درباره »
Shahdad
مرد - مجرد
امتیاز: 624.75

دنبال‌شدگان

(270 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(246 کاربر)

گروه‌ها

(26 گروه)

بازدید

Shahdad
Shahdad

نمی دانم چه می خواهم خدایا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته ی من چرا فسرده است این قلب پر سوز ز جمع آشنایان می گریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگی ها به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند از این مردم، که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بد نام گفتند دل من، ای دل دیوانه ی من که می سوزی از این بیگانگی ها مکن دیگر ز دست غیر فریاد خدا را، بس کن از این دیوانگی ها

Shahdad
Shahdad

بدرقه لازم ندارم ..... خودم راه رفتن رو بلدم..... فقط یه خواهش نزار بمونه زیر پا..... قلبمو بردار از رو زمین..... دوست دارم باری تو به حرف ساده بود..... غافل از این که قلب من منتظر اشاره بود....

Shahdad
Shahdad

امشب همه چیز رو به راه است همه چیز ارام.....ارام باورت می شود.... دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش " تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم ! یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم ! تو نگرانم نشو !! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی ! یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو ! یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن... و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که بی تو بخندم..... یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....! یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم ! یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم.... و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ... " که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم .... " فراموش کردنت راهیچ وقت یاد نمی گیرم.

Shahdad
Shahdad

نمي دونم از كجا شروع كنم قصه ي تلخ سادگيمو...... نمي دونم چرا قسمت مي كنم روزاي خوب زندگيمو..... چرا تو اول قصه همه دوستم مي دارن ..... وسط قصه كه مي رسه سر به سرم مي زارن.... تا مي خواد قصه تموم شه همه تنهام مي زارن..... مي تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم.... مي تونم مثل همه يه عشق بادي بسازم تا با يه نيش زبون بتركه خراب بشه....تا بيان جمعش كنن حباب دل سراب شه..... مي تونم بازي كنم با عشق و احساس كسي .... مي تونم درست كنم ترس دل و دلواپسي... مي تونم دروغ بگم تا خودمو شيرين كنم ..... مي تونم پشت دلا قايم بشم كمين كنم ... ولي با اين همه حرفا باز منم مثل اونا دروغگو مي شم هميشه ورد زبونام...... يه نفر پيدا بشه به من بگه چي كار كنم ... با چه تيري اوني كه دوسش دارم شكار كنم ... بايد از چي بفهمم چه كسي دوستم داره ... توي دنيا اصلا عشق واقعي وجود داره ...؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

Shahdad
Shahdad

يك سال نقش فاصله هامان سكوت بود شاید برای حرف زدن از عشق زود بود ای كاش قفل سخت سكوت تو میشكست یا در نگاه سرد تو خورشید می نشست من موج خسته بودم و تو ساحلم شدی با یك نگاه ساكن شهر دلم شدی اكنون ولی به ساحل باور رسیده ام دیگر گذشت فصل و به آخر رسیده ام آری كویر تشنه به باران نمی رسد این قصه تا ابد به پایان نمی رسد

Shahdad
Shahdad

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفاشه اونی که جونتو واسش گذاشتی خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه خیلی سخته توی پاییز با کسی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی...

Shahdad
Shahdad

آنقدر مرا سرد کرد.... از عشق از خودش... که حالا به جای دل بستن یخ بسته ام آهای! روی احساساتم پا نگذارید... لیز میخورید!!!!!!

Shahdad
Shahdad

اشتبـــاه مــن ایـن بــود .... هــر جــا رنــجیدم ، لبــخند زدمـ .... فــکر کــردند درد نــدارد ، سنــگین تر زدنــد ضــربه هارا

Shahdad
Shahdad

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم....جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین...قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم.....می برمت یک جای دور میشم واست سنگ صبور...برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور....ر وح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم...دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم ♥

Shahdad
Shahdad

دیگر نمیگویم گشتم نبود نگرد نیست.... بگذار صادقانه بگویم گشتم. اتفاقا بود. فقط مال من نبود...... بگذار دیگری بگردد لابد مال اوست...

Shahdad
Shahdad

گاهی که نگاهی به اطراف می کنم دیوانه می شوم از نگاه هایی که هیچکدام شبیه به نگاه تو نیست بغض می کنم چشمانم را می بندم و به یاد نگاه های عاشقانه ات قطره اشکی را روانه ی گونه های خشکیده ام می کنم...!!

Shahdad
Shahdad

ای کــاش یا بـــــــــــودی ، یـــــا از اول نبودی !!! ایـــــن که هســـتی و کنــــارم نیســــتی ... " دیـــــــــوانه ام میکنــــــــــد " بفــــــهم بی انصــــــاف . . . !

Shahdad
Shahdad

میتــرســم… کسـی بــوی ِ تنـت را بگیــرد نغمــه ِ دلـت را بشنــود و تو خــو بگیــری به مـــآنـدنـش!!! چـه احســآس ِخـط خطــی و مبـهـمـ یسـت! ایــن عــآشقــآنـه هــآی حســود مــن

Shahdad
Shahdad

بعد مرگ هم نا امید نیستم! فقط جای خنجر کمی درد دارد! ملالی نیست نارفیق میان این همه هیاهو چشم به راه آمدنت مانده ام آخر شنیده ام : « قاتل به صحنه قتل باز می گردد» ...

Shahdad
Shahdad

لازم است گاهی !!!!!!!!!!! لازم است گاهی از مسجد ، کلیسا و ... بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یا حقیقت ؟! لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است ؟! لازم است گاهی درختی ، گلی را آب بدهی ، حیوانی را نوازش کنی ، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه ؟! لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل و فلان و بهمان را بی‌خیال شوی ، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه ؟! لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج ، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟! لازم است گاهی عیسی باشی ، ایوب باشی ، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه ؟! و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم... آیا ارزشش را داشت ...؟! زیبائی در فراتر رفتن از روزمرگی‌هاست...