سروش(نگهبان خاندان)
پایبنــدش نکــردم اما باز هم گریخـت دروغـش به حـقیقتـم غالـب شـد در مـن به دنبـال حـس راحـتی میگشت !! که نبـود.... با دنیـایم نساخت و ویرونه کرد هر چـه با خیـالش ساختم و بی پروا رفت خـیر پیـش دستـم بالاست عزیـز من با سادیگم چه ساده باختم .
سروش(نگهبان خاندان)
چشمهایم تمنا میکند خوابی بی هیچ اضطراب را محال است محال... وقتی آمد تنهایی ام را بر هم زدم آرامشم قهر کرد و در آخر او هم دست نیافتنی شد
سروش(نگهبان خاندان)
من از سکوت مینوسم که حرفهایش همیشه ناگفته مانده است ازغم مینویسم که از بودنه خود دیرگاهیست پشیمان است از تو می نویسم که حضورت همیشه کوتاه است اما شیرین مینویسم چون می ماند احساس سرد مرا بخوان و با گرمای خیالت درکش کن
سروش(نگهبان خاندان)
آدما مترسک سر جالیز نیستن؛
که وقتی واسه کلاغای دلت تکراری شدن عوضشون کنی؛
پس یه کم در مورد آدما منصف باش؛
تا مترسک یکی دیگه نشی …!
سروش(نگهبان خاندان)
کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند … از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟! وقتی کســی جایت آمد … دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند …. میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه …… فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود ! و این است بازی باهــم بودن … !!!
سروش(نگهبان خاندان)
چند وقتیست هر چه می گردم . . . هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم نگاهم اما . . . گاهی حرف می زند ، گاهی فریاد می کشد . . ومن همیشه دنبال کسی هستم که بفهمد یک نگاه خسته چه میخواهد بگوید
سروش(نگهبان خاندان)
حکایت کنگر خوردن و لنگر انداختن است حضور خاطراتت در وجود من ...
سروش(نگهبان خاندان)
اکنون تو با مرگ رفتہ اے و من اینجا تنہا بہ این "امید" دم میزنم ، کہ با ھر نفس بہ تو نزدیکتر مےشوم...
سروش(نگهبان خاندان)
دنیا را در ۸۰ روز دور زده اند … ما که دیگر جای خود داریم !!!
سروش(نگهبان خاندان)
به من مي گفت عشق براي هر دوي ما زود است .... اما ... اما مثل اينکه فقط براي من زود بود ، نه او و دوست صميمي من .....
سروش(نگهبان خاندان)
دارم نبودنت را با ساعت شنے اندازہ مےگیرم... یک صحرا گذشتہ است...
سروش(نگهبان خاندان)
خدایا … یه بُر به این زندگیمون بزن … تا شاید دو تا حکم افتاد دستمون که هر نامردی آسش رو به رخ ما نکشه !!!
سروش(نگهبان خاندان)
همیشه یکی پیدا میشه که هُلت بده چه نشسته باشی روی تاب چه ایستاده باشی لبه ی پرتگاه . . .
سروش(نگهبان خاندان)
در روزگاری که گرگها مظلوم واقع میشوند به کدامین بره میتوان اعتماد کرد
من در سکوتم و در تنهایی ..... و تو پر از شوق زندگی
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 3 ساعت و 31 دقيقه قبلمن در جاده ی آینده ام سر گردانم و تو در قایق خوشی هایت معلق
من باز هم نگران که قایق تو به کدام دریا خواهد رسید
تو فکر ساختن یک قایقم
باز هم تنها می سازم...
باز هم نگران که قایق تو به کدام دریای دل خواهد رسید.....
گاهی به خود می گویم چرا بسازم وقتی مقصد من تو ..
و تو را مقصدی نیست....
آرزویی است مرا در دل...
ای کاش همه ی دریا ها مال من بود.