سروش(نگهبان خاندان)
چه اشتباه بـزرگیست ، تلخ کردن زندگیمان برای کسی که در دوری ما شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری میکند . .
سروش(نگهبان خاندان)
روی شیشه با قرمز نوشته بود: " آی سی یو " و من بیخودانه داشتم فكر میكردم " آی سی یو " یعنی " می بینمت " پرستار با وحشت گفت: بیمار از دست رفت و من كبود شدم ......از دست می روم شوك می دهند از تخت می جهد جسم مرده ام اما خط مانیتور مراقبت های ویژه همچنان صاف است... هیچ كس نمی داند كه فقط تنفس مصنوعی كارساز است آن هم از لبهای مكرر تو... جسدم كه رفت روحم هنوز بیخودانه فكر می كند " آی سی یو " یعنی " می بینمت...
سروش(نگهبان خاندان)
من اینجام! جایی که وقت رفتنت ایستاده بودی و مرا نگاه میکردی آمده ام اینجا تا ببینم از اینجا چه گونه بودم که اشکهایم را ندیدی
سروش(نگهبان خاندان)
من ناشکرم،تو ناشکری،او بابت همان لقمه نان شکر می کند! ما ناشکریم،شما ناشکرید،آنها با تمام سادگی چقدر خوشبختند! من وبلاگ دارم،تو وبلاگ داری،او حسرت کار با کامپیوتر دارد! ما وبلاگ داریم،شما وبلاگ دارید،آنها فقط غم دارند! من می خندم،تو می خندی،او گریه می کند! ما می خندیم،شما می خندید،آنها به زور لبخند می زنند! من می خوانم،تو می خوانی،او سواد ندارد! ما می خوانیم،شما می خوانید،آنها کتاب ندارند...
سروش(نگهبان خاندان)
(▓▓▓(̅(_̅_̅_̅_̅_̅_̅_̅_̅_̅_̅_̅_̅ ()ڪے تمام سیگار های دنیا را هم دود کنی ، تنهاییت توجه هیچکسی را جلب نخواهد کرد ...... جز پیر مرد سیگار فروش.....
سروش(نگهبان خاندان)
هـمـه ی مــوجــودات زنــده بـعـد از مـرگــشــون فـاســد مـیـشـن و آدمـا قـبـل از مـرگـشــون...
سروش(نگهبان خاندان)
یه لحظه گوش کن خدا! جدی میگم... نه بچه بازیِ نه ادا و اطوار... حالم اصلا خوب نیست...
سروش(نگهبان خاندان)
مهم این نیست که قشنگ باشی قشنگ اینه که مهم باشی حتی واسه یه نفر ♥
سروش(نگهبان خاندان)
یــه وقتایـــی یــه کسایـی رو تـــــو زندگیــمـون راه میدیم که نــنــه بـابـاشون تــــو خــونـــه بـــه زور راشـــون میــــدادن
سروش(نگهبان خاندان)
هیچ شباهتی به یوسف نبی ندارم؛ نه رسولم...؛ نه زیبایم...؛ نه عزیز کرده ام...؛ نه چشم به راهی دارم...؛ فقط در چاه افتاده ام...
سروش(نگهبان خاندان)
آرام بخواب...! گوسفندان را چوپانشان دارد می درد، به نام تو...! آرام بخواب....! ((گرگ برای خودش شرافتی دارد)) حالا که انسان درنده شده است....!
سروش(نگهبان خاندان)
ســــخـــت اســـت وقتـــي از شـــدت بـــغـــض گـــلـــو درد بگـــيري و هـــمـــه بگـــويـــند لبـــاس گـــرم بـــپـــوش !!!
سروش(نگهبان خاندان)
ایـن جـآ هـآے خـآلـے کِـه نَـبـودنَـتـ رآ بِه رُخـم مـے کِـشـنـد چـه مـے دآنـَنـد . . . فـرهـآدَتـــ شـُده اَم ، بـآ تـمـآمِ زنـآنـگـے اَم و چـِه شـَبـ هـآ کِـه خـوآب ِ شـیـریـنـَت رآ نـمـے بـیـنـَم
سروش(نگهبان خاندان)
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد!! میخواهی کودک باشی! کودکی كه به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد... و آسوده اشک می ریزد بزرگ که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی...!!!
سروش(نگهبان خاندان)
آבم برفی از خجآلت آب شــב وقتی בیــב کوבک گرسنه ای به هویج בمآغش زل زבه