سروش(نگهبان خاندان)
حکایت ما آدم ها …
حکایت کفشاییه که …
اگه جفت نباشند …
هر کدومشون …
هر چقدر شیک باشند …
هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه …
لنگه به لنگه اند …
کاش …
خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …
جفت هر کس رو باهاش می آفرید …
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …
به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…
سروش(نگهبان خاندان)
آدم ها, مرا از خود رنجانده اند.... مرا از خود دور کرده اند... آن ها تا دیگران "هستند", نیستند و تا "نیستند" هستی شان را به رخ می کشند! باید از هستی شان دوری کنم تا نیستی شان عذابم ندهد... بی وفاییشان هم.............
سروش(نگهبان خاندان)
مردم براى خوابیدن قصه میگویند... ماقصه خودرا میگوییم تا دیگران بیدار شوند..!
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
يك روز چنگيز ودربا ريانش براي شكار به جنگل رفتند-هوا خيلي گرم بود وتشنگي داشت چنگيز ويارانش را ازپا درمي آورد-بعد ازساعتها جستجو جويبار كوچكي ديدند -چنگيز شاهين شكاريش را به زمين گذاشت وجام طلايي را در جويبار زد و خواست آب بنوشد اما شاهين به جام زد و آب بر روي زمين ريخت-براي بار دوم هم همين اتفاق افتاد -چنگيز خيلي عصباني شد و فكر كرد -اگر جلوي شاهين رانگيرم ، درباريان خواهندگفت:چنگيز جهانگشا نميتواند از پس يك شاهين برآيد -پس اينبار باشمشير به شاهين ضربه اي زد-پس از مرگ شاهين -چنگيز مسير آبرا دنبال كرد وديد كه ماري بسيار سمي در آب مرده و آب مسموم است- اواز كشتن شاهين بسيار متاثرگشت- مجسمه اي طلايي از شاهين ساخت-بر يكي از بالهايش نوشتند:يك دوست هميشه دوست شماست -حتي اگر كارهايش شما را برنجاند-روي بال ديگرش نوشتند: هرعملي كه از روي خشم باشد محكوم به شكست است...
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
در چشــم انــدازت پــرنــده ای ســت، در گلــویــش آوازی و در آوازش آرزوهــایــی ســت، بــرای تــو! در دستــت سنگــی ســت، در سنــگ دشنــامــی و در دشنــام دشنــه ای و در مــن پــرنــده ای کــه جــان مــی کنــد .
سروش(نگهبان خاندان)
سکوت هیچگاه برای دغدغه هایمان مادری نمی کند.... فریاد عدالت را تنها بر این دیوار مجازی سر می دهیم... آفت زده ایم دوستان...آفت...
سروش(نگهبان خاندان)
گفت:
بی من چه میکشی؟
گفتم:
نفـــــــــس…!
سروش(نگهبان خاندان)
این روزها در خودم به دنبال یک کلیک راست میگردم تا از خودم یک copy بگیرم و کنار خودم paste کنم… شاید از این تنهایی خلاص شدم…
سروش(نگهبان خاندان)
یه زمانی میرسه که خاطره های خوب هم آدمو دیوونه میکنن …
سروش(نگهبان خاندان)
منتظر باش اما معطل نشو ، تحمل کن اما توقف نکن ، قاطع باش امالجباز نباش ،صریح باش اما گستاخ نباش ، بگو آره اما نگو حتماً ، بگونه ولی نگو ابداً ( این یعنی همه چی باش و هیچی نباش )
سروش(نگهبان خاندان)
عشق اون نیست که در اوج رابطه ، پاک بمونی عشق اونه که در اوج اختلاف ، . . . . خیانت نکنی خیانت فقط دست کسی رو گرفتن نیستا
سروش(نگهبان خاندان)
امـان از تکنـولوژی ! تلفـن ـها بی سیـم شُـده. . .و دیگـَر نمیتوانـَمـ لـَرزش ِ صدایَم را گردن ِ کلـاغی که میان سیـم ـها نشسته بیندازَمـ
سروش(نگهبان خاندان)
با تمام وجود گناه کردم و در تکرار آن اصرار ! اما نه نعمتش را از من گرفت، نه گناهانم را فاش کرد ! اگر اطاعتش را کنم چه میکند ؟
سروش(نگهبان خاندان)
همه آدم ها بازی رو دوست دارند. این دیگه به ما بستگی داره كه "هم بازیشون" باشیم یا "اسباب بازی شون" !
سروش(نگهبان خاندان)
زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد!!! زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد : ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده هستید.