طنیـــــــــــن
من در صدای شکفتن او ، لحظه لحظه خودم را می مردم . . .
طنیـــــــــــن
ما زاییده ی یک اشتباه بودیم .. من از واقعیت ترسیدم ..
طنیـــــــــــن
خودش را به تخت سپرد و .. حال وقت دود شدنش بود
طنیـــــــــــن
چه حجم سنگینی را به دوش میکشم .... این اسم لعنتی .... تیر میکشد بر افکارم
طنیـــــــــــن
گفتم تو چی ؟ تو هم کتاب می خونی ؟ گفت نه من سواد خوندن و نوشتن ندارم ینی کلا بی سوادم .. متاسفانه نه از ذبیح الله منصوری، خواجه ی تاجدار نه خداوندگار الموت نه ناپلئون نه استالین نه سینوهه هیچکدومو نخوندم. نیچه ؟ من حتی چنین گفت زرتشت رو هم نخوندم ازش ... حتی نمیدونم سهراب کیه...
طنیـــــــــــن
خیلی دلم میخواد به جداییمون فکر نکنم .. خیلی دلم میخواد به این بی عدالتی فکر نکنم ... خیلی دلم میخواد به قیمت دلار فکر نکنم ... خیلی دلم میخواد به قرصای بابام فکر نکنم ... خیلی دلم میخواد به ریشای بلند اون آقا فکر نکنم ... خیلی دلم میخواد به اون روز که ریختن خونمون فکر نکنم .... خیلی دلم میخواد به گریه های قایمکی مامانم فکر نکنم ... به زندانی شدن بچه ها ... به سر به نیست شدن پدرا ... به تن فروشی مادرا .... به شهوت اون به ظاهر برادرای روحانی که هر دختری رو گیر میارن دختر پسش نمیدن ... خیلی دلم میخواد به لوله ای که از زیر زمین رد شده بود و قایمکی میلیارد میلیارد نفت خارج میکرد فکر نکنم ...خیلی دلم میخواد به اینکه چی بودیم و چی شدیم فکر نکنم ... خیلی دلم میخواد به اون شب که فهمیدم نمیشه ..که اجبار یعنی چی...که من و تو یعنی هیچ ... یعنی یک فراموشی مطلق فکر نکنم ... خیلی دلم میخواد به رفتن دخترخالم فکر نکنم ... به اخراج شدنش ... به کلافگیش .. خیلی دلم میخواد به این روسری هایی که به زور میچسبونن به سرمون فکر نکنم ... خیلی دلم میخواد به فکر کردن فکر نکنم ...
طنیـــــــــــن
و یک روز هم تمام فانتزی ها در گورستان پرلاشز دفن خواهند شد.
طنیـــــــــــن
امیدوارم هیچوقت چهرتو از یاد نبرم ../ آقای خارجی ِ بسیار بسیار هندسام
طنیـــــــــــن
و من روی همین صندلی، رو به روی خودم.. همراه با خاک های خیس خورده و نگاه خسته و نفس های یکی در میان... فکر های اصلاح نشده می خوانم.
طنیـــــــــــن
مثل سیگاری که تو میکشی .. مثل دردی که من میکشم .. مثل پروازی که من میکنم .. مثل خاکستری که من میشوم .. مثل سیگاری که تو را می کشد
این شب ها با آوای دستان خفته ات خواب به چشم میگرفتند
14 سال و 9 ماه و 15 روز و 6 دقيقه قبلامروز شب ها در تکاپوی آن دستان خفته بی قراری میکنند
بگشای دستانت را ...