طنیـــــــــــن
عروسک های خیمه شب بازی ،بیهوده رویای پایان خوش هملت را می بینند . . .
طنیـــــــــــن
در نامفهومی سخنان مُبهمش، چشمانم به شکل احمقانه ای سیاه بودند . . .
طنیـــــــــــن
افکاری محکم تر باید - چون اگر زلزله ای بیاید . . . . . .
طنیـــــــــــن
..و واژه هایی که از درد ِ حنجره مردند ... -فریاد هایشان-
طنیـــــــــــن
زن ِ همسایه هر روز نیست تر می شد؛ بعد فهمیدم گوشه ای ، زندگی اش را بالا آورده . . .
طنیـــــــــــن
از بی مقصد راه رفتن بی نهایت خوشم میاد . . .
طنیـــــــــــن
یه بار یه آدم متشخص و تحصیل کرده اومد مغازمون ..... پسر عموم اون موقع حدودا دوم دبستان بود .... آقائه ازش پرسید: پسرِ خوب .. دوست داری بزرگ شدی چه کاره بشی ؟ این پسر عمویه ماهم با قاطعیت تمام گفت : آدم فروش ! همه برگشتیم نگاش کردیم ... گفت : خب چیه مگه ؟ بالاخره آدم باید یه چیزی بفروشه دیگه ! ..... آبرومون رفت ! فک و فامیله داریم ؟
طنیـــــــــــن
داریوش ارجمند ( فیلم جُــــرم ) :خدا اگه به پرندهای آشیونه نده، خونه نده، همه عمر مجبور به پروازش میکنه. خدا! ما آشیونه نداریم. به ما پرواز بده.
طنیـــــــــــن
رنگ پریده مثل لب هایت ، وقتی سیل دروغ هایت را نظاره گر هستند !
طنیـــــــــــن
مختصـــر کنیم ...قلب من یک فنجان نگاهت را میخواهد .
تو دیگه چرا نمی نویسی ؟؟
15 سال و 1 ماه و 24 روز و 10 ساعت و 9 دقيقه قبل3 روز و 22 ساعت و 16 دقيقه
کی مینویسه دیگه ؟
15 سال و 27 روز و 20 ساعت و 43 دقيقه قبل