غروب ِ جمعه باشد
و فصل های نبودنت ..
من بنشینم لب حوض ِ خانه پدری
در قعر این چاه غرق شوم ..
مادرم را
برای دوختن پیراهن هایی مجاب کنم که در خیابان
عطری از تو را به مشامم خوراند ..
قاتل شوم برای مقتولی که بویی از من میدهد ..
زیر ستارگان
آواز های عاشقانه را
در آغوش دختران قاجاری روی قلیان
زمزمه کنم ..
زیر سایه درختانی که ندیده تو را مسخ شده اند
بدون حرکت خیره شوم ..
در دالان های تاریک این مکان غیر مسکونی
که شوق آمدنت را آتش زدند
ممنوع شوم ،
از شب هایی که پر از اسارت دستانت باشد
تا تهی شوم از نیاز ..
غروب جمعه باشد
و ...
من از خودم هر شب تصویر هایی میکشم
14 سال و 1 ماه و 13 روز و 23 ساعت و 26 دقيقه قبلدرونم ترس دارد از تقاشی هایم
مرا به جای خود نگذارید
باز دوباره عاشق خواهم شد
بگذارید مرا به حال خویش .....
14 سال و 1 ماه و 13 روز و 21 ساعت و 41 دقيقه قبلهمین جای که هستم ....
بی احساسی گنگ .....
نه
14 سال و 1 ماه و 13 روز و 21 ساعت و 39 دقيقه قبلمن بی احساسی ُ دوست ندارم رها : (
واژه ها لال می شوند به من که می رسنـــد ...
14 سال و 1 ماه و 13 روز و 21 ساعت و 38 دقيقه قبلگاه با خودم می گویم نکند من باشم
همان نقطه #سر #خطی که ....
واژه ها را به انزوای نبودن می کشد .....
منم دوست ندارم .....
14 سال و 1 ماه و 13 روز و 21 ساعت و 36 دقيقه قبلگاه دوست نداشتن بهتر از محکوم به
نداشتن است .... #تمارض در عین خواستن .....