انگاه که تنها شدی و در جستجوی یک تکیه گاهه مطمئن هستی بر من تکیه کن. سوره نمل ایه ۷۹ / انگاه که نا امیدی بر جانت پنجه افکند ورها نمی شوی به من امیدوار باش. سوره زمر ایه۵۳ /انگاه که دوست داری به ارزویت برسی به درگاهم دعا کن تا اجابت کنم. سوره فاطر ایه ۵ / انگاه که روحت تشنه ی رازونیاز است اهسته من را بخوان. سوره اعراف ایه ۵۵ /انگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم . سوره بقره۱۵۲
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم// بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم // به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم // ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم // چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت! //که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم// زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟// که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم// خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد// که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
سلام آقاجون! من چارسالمه. من شما رو خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که امشب اومدی خونمون. فقط نمی دونم چرا بابا مصطفام هنوز نیومده. مامانم میگه بابات رفته یه مسافرت و شاید به این زودی ها نیاد. اما نمی دونم چرا وقتی این حرفو به من می زنه روشو از من برمی گردونه و شونه هاش تکون می خوره و بعد که من می رم تا از جلو صورتشو ببینم، چشماش خیلی قرمز شده و صورتش هم خیسه! این روزا مامانم خیلی صورتشو می شوره.نمی دونم چرا نگاش یا به منه یا به قاب های رو تاقچه و یا به در خونمون که بابا زنگ بزنه.امشب که شما اومدی خونمون من می خوام یه رازو به شما بگم. من و بابام چند روز قبل یه قول مردونه به هم دادیم. اون شبی که بابام می خواست بره مسافرت یواشکی در گوشم گفت من و تو مثل دو تا مرد باید با هم صحبت کنیم و قول هایی به هم بدیم و هیچ کسی هم از اون با خبر نشه. من هم به اون قول مردونه دادم و حتی به مامانم هم نگفتم. برای ادامه هم برید لینک : [لینک] اوج .....
ک روز یه ترکه ...
اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش
و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو،
برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم
یه روز یه رشتیه ...
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.
یه روز ما همه با هم بودیم ...،
فارس و آذري و كرد و گيلك و مازني و لر و بلوچ و عرب و تركمن و قشقايي و ...
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند ... ؛
حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم !!!
و اینجوری شادیم !!!
این از فرهنگ ایرانی به دور است.
آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند.
پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه
آنقدر این مطلب را بخوانیم تا عادت زشت در خندیدن
به هموطن( آنکه در دیده ما جا دارد ) در ما بمیرد و با هم یکی باشیم مثل همیشه،
مثل زمان های سختی و مثل زمان های جشن و افتخار