رؤیاهای شیرین این پرنده های تابستانی از مزرعۀ چشمانم پر می گیرند و دیگر هیچ چیز تازه ای زیر این پائیز نیست که هر روز ِ بیدار شدن در نبودِ تو مرثیۀ بلند پائیزی در سوگ تابستان ست !
میان این تنهائی دیگر چه فرقی می کند هوای باغچه کدام فصل است ؟! روزگار من سهم پائیز تقویم هاست آنجا که دست هایم بی وقفه می ریزند ! وقتی دلم روی شاخه های باد می خشکد دیگر چه فرقی می کند چشم هایت کجا می وزند ؟! گریه های خیال من می گوید : تنهائی یعنی تو نیستی !