دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
در یاد منی، حاجت باغ و چمنم نیست / جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست / بدرود و سفر خوش به تو آنجا که رهاییست / من بستهی دامم، ره بیرون شدنم نیست ... !/ [شفیعی کدکنی]
يک نفر مثل پری يک دو نظر آمد و رفت / با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت / "آخرش هم دل ديوانه نفهميد چه شد / يک شبه، يک شبه ديوانه چشمان که شد؟" ... !/ [محمدحسین بهرامیان]
باید عاشق شد و خواند ... باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست ... پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند ... باید عاشق شد و رفت ... چه بیابانهایی در پیش است ... باید از کوچه گریخت ... بادها، درگذرند ... !/ [محمود مشرف آزاد تهرانی]
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل / ز دست شِکوِه گرفتم، به دوش ناله کشیدم / به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون / گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم / وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم / ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟ ... !/ [مهرداد اوستا]
سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو / ولی از نحوهی چشمت چه میدانم؟ نمیدانم / چو اشکی سرزده، يک لحظه از چشم تو افتادم / چرا در خانهی خود عين مهمانم؟ نمیدانم ... !/ [قیصر امین پور]
ستاره های کلامت را، در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار ... بر من ببار تا که برویم بهاروار ... چشم از تو بود و عشق، بچرخانم بر حول این مدار زیبا ... تمام حرف دلم این است ... من عشق را به نام تو آغاز کرده ام ... در هر کجای عشق که هستی، آغاز کن مرا ... !/ [محمدرضا عبدالملکیان]
نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن / نه ز بند تو رهایی، نه کنار تو نشستن / ای نگاه تو پناهم! تو ندانی چه گناهیست / خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن ... !/ [شفیعی کدکنی]
چگونه بی تو بگويم كه هر چه بادا باد / كه میكَنَد غم عشق تو ريشه از بنياد / ميان عشق و اسارت هزار فرسنگ است / كه هر كه دل به كسی داد میشود آزاد ... !/ [شیما شاهسواران احمدی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 13 ساعت و 54 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن