دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
زبان خامه ندارد سر بیان فراق / وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق / دریغ ، مدت عمرم که بر امید وصال به سر رسید / و نیامد به سر زمان فراق ... !/ [ حافظ / خط زیبای داریوش یزدانی]
نردبان دلم شکسته است میشود برایم کمی دعا کنی؟ / یا اگر خدا اجازه میدهد، کمی به جای من خدا خدا کنی؟ / راستش دلم مثل یک نماز بین راه! خسته و شکسته است / میشود برای بیقراری دلم سفارشی به آن رفیق باوفا کنی؟ ... !/
بس کن رباب زخم گلو را نشان مده / قُنداقه نیست، دست خودت را تکان مده / دیگر ز یادت این غم سنگین نمی رود / آب خوش از گلوی تو پائین نمی رود / بس کن ، ز گریه حال تو بهتر نمی شود / این گریه ها برای تو اصغر نمی شود ... !
میتوانی حرف بزنی
برای هر کسی دست تکان دهی
دست بدهی به هرکس
که دوستت ندارد
به گنجشکها بیشتر از من فکر کنی
به من دورتر از مرگ
گوشیات پر از اسمهایی باشد که من نیستم
همیشه پس از صدایم عذر بیاوری
به جایم نیاوری هیچوقت
بخندی که روبرویت نیستم
خط بزنی لبهایم را
از روزهایی که بوسیدهای
از من کنارتر بکشی
خودت را جمع کنی
پشت گوش بیاندازی حرفهایت را
موهایم را که توی صورتت بود
بالا بیاندازی قرصهای فراموشی مرا
آب را
و دکمههای همآغوشیام را
اصلن فراموش کنی نوشیدنم را
مثل شیر مادرت حرامم کنی
توی چهارخانهای که پیراهن تو نیست
توی خانهای که
همخانهام نیستی !
:::::::::::::::::::::::::::::::::::
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 19 ساعت و 13 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن