دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
هرگز شکستگی به بَر ما شگفت نیست
بر ما عجب شکُفتگی اندر بهارهاست
صد بار اگر به خاک کِشَندَم
صد بار اگر که استخوان شِکَنَندَم
گاهِ نیاز، باز
آن هیمه ام که شعله برانگیزد آن ریشه ام که جنگل از آن خیزد
میگویند مجنون جدیدي شدهای
که یادت نمیآید
مدرنترین عاشقانههايت را
پای کدام لیلی مینوشتی
میگویند و پشت سرت میخندند
میخندند و با شانههایشان میلرزم
دوستانمان هیچوقت باور نمیکنند
از پشت همین گوشی
چه قولهای بزرگی
که میان دو شهر رد و بدل نمیشدند و نمیدانند
قرار فقط کنار خیابان گذاشته نمیشود
گاهی در حاشیهی درد ،
آرام ،
قرار میگیرم
تا با كناریات كنار بيايم
گاهی قرارم این است
که تا پنجره را با چشمهایم باز میکنم
اشکهایم
میان زمین و آسمان تقسيم شوند
و اوضاع روحی این شهر لعنتی
با حال خراب من به هم بریزد
این روزها من از کجا بدانم
چگونه از چشمهایم پلکخوانیات کردهاند ؟! به ریش بلند تو میخندند
و بغض من
بغ ض
ب غ
ض
گرهایست که هر روز
فقط به دست لبهايشان باز ميشود .
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: منیره حسینی
@✔ عـلـ[بابا]ــی نمیدانم چرا قطار واژه های ذهنم بی حرکت مانده و قصد تکان خوردن ندارد..! شاید حرف بسسسیار است و این واژه های محدود نمیتوانند بیانگر باشند..!شاید..نمیدانم..!فقط امیدوارم سردی روزگار دلم.. و ذهنم را منجمد نکند..که سخت از این هراسانم..! پس ..خداوند...! ای پروردگار روزهای سرد و گرم روزگار و زمین..! باز هم به تو پناه می آورم !مثل هر بار..! لطفا ..مرا در آغوش گرم خود پناه ده..!
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 23 ساعت و 16 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن