A.A.B
امشب انگار قرص ها هم آلزایمر گرفتن لعنتیا یادشون رفته که خواب آورن نه یـــــــــــــاد آور !!!
✔ عـلـ[بابا]ــی
مِی ريختم ز جام و فكندم سبو به خاك / كردم نهان چو گنج , خُم آرزو به خاك / ديدم ز بس غبار كدورت ز روزگار / از گرد غم نشست تنم تا گلو به خاك / ... ! [محزون كازرونی]
shakila
سلام به همه خووووووووووووووبین؟
✔ عـلـ[بابا]ــی
به دست تو که افتادم ... رها گشتم ... از این زنجیر تنهایی ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
راندی ز نظر چشم بلا دیدهی ما را / این چشم کجا بود ز تو، دیدهی ما را / با اشک فرو ریخت ستم های تو وحشی / پاشید نمک، جان خراشیدهی ما را / ... ! [وحشی بافقی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
من نه مرد ننگ و نامم، فارغ از انکار عامم ... ننگم است از ننگ نامان، توبه پيش بت شکستم ! ... / [عطار]
✔ عـلـ[بابا]ــی
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح / بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب / بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند / خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه در دل ِ من؟ چه در سر ِ تو؟ ... من از تو رسیدم به باور ِ تو ... تو بودی و من ، به گریه نشستم برابر ِ تو ... به خاطر تو به گریه نشستم بگو چه کنم؟ ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
عاشق شده ای، ای دل، سودات مبارک باد / از جا و مکان رَستی، آنجات مبارک باد / ای عاشق پنهانی، آن یار قرینت باد / ای طالب بالایی، بالات مبارک باد / ! ... /
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 10 ساعت و 8 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن