دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
ای شب ! به من بگو ... اكنون ستاره ها، نجواگرانِ مرثيه عشقِ كيستند؟ ... هنگام عصر، بر سر ديوار باغ ما، باز آن دو مرغ خسته چرا می گريستند ؟ ... !/ [منوچهر آتشی]
رفت و نهان شد ز چشم، روی دلارای او / رفت و نبوسیده ماند، خاک کف پای او / آمد و ننشست و رفت آن مه و بر جای ماند / در سرِ سوداییم آتش سودای او ... !/ [پژمان بختیاری]
نصیحتگر چه می پرسی ؟ علاج جان بیمارم / اصول این طبابت را فقط جانانه می داند / تو آگه نیستی کاندر سر زلفت چه خون ها شد / ولیکن مو به مو این داستان را شانه می داند ... !/
چه میشد آه ای موسای من، من هم شبان بودم / تمام روز و شب زلف خدا را شانه میکردم / نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم / اگر میشد همه محراب را میخانه میکردم ... !/ [علیرضا قزوه]
من این شهر را دوست ندارم ... تمامِ خیابانهایش یک طرفه است ... همه فقط، میرَوند ... !/ [الهه ترابی / تصویر "خیابان یکطرفه" آمریکا، مِم [!] پاییز 1993، اثر دیوید راگمور]
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت / از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت / از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی / بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت / از اینکه با تمام پس انداز عمر خود / حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 10 ساعت و 11 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن