دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
گرت یک ره به کام خویشتن بینم چه خواهد شد؟ / وگر از گلشن وصلت گلی چینم چه خواهد شد؟ / دل و دین میبری از دست دلداران و دین داران / حسابت با من بیدل که بی دینم چه خواهد شد؟ ... !/ [پژمان بختیاری]
داغ عشق تو نهان در دل و جان خواهد ماند / در دل این آتش جانسوز نهان خواهد ماند / به وفای تو، من دلشده جان خواهم داد / بیوفایی به تو ای مونس جان خواهد ماند ... !/ [هاتف اصفهانی]
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت / وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد / چون ساختهی دردم، در حلقه نیارامم / چون سوختهی عشقم، در نار نخواهم شد ... !/ [فخرالدین عراقی]
نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام / یعنی از عمر گران هیچ نیندوخته ام / برکه ای گفت به خود: ماه به من خیره شده است / ماه خندید که من چشم به خود دوخته ام ... !/ [فــــاضــل نظــــــری]
گوش کن، خاموش ها گویاترند ... از در و دیوار می بارد سخن، تا کجا دریابد آن را جان من! ... در خموشی های من فریادهاست، آن که دریابد چه می گویم کجاست؟ ... آشنایی با زبان بی زبانان چو ما دشوار نیست، چشم و گوشی هست مردم را دریغ ... گوش ها هشیار نه، چشم ها بیدار نیست ... !/ [فریدون مشیری]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 15 ساعت و 36 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن