دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
دمساز غیر هستی و جان منی هنوز / خون منی که گرم چنین در تنی هنوز / رسوای مردُمم که چنین دوست دارمت / وین غصه اَم کُشَد که بمن دشمنی هنوز ... !/ [علیرضا میثمی]
مهر ورزانِ زمان های کهن ... هرگز از خویش نگفتند سخن ... که در آنجا که «تویی» بر نیاید دگر آواز از «من» ... ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد ... هر چه میل دل «دوست» بپذیریم به جان ... هر چه جز میل دل او بسپاریم به باد ... !/
رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می کنند / وآن مرغ آبی را بگو، مستان سلامت می کنند / وآن میر ساقی را بگو، مستان سلامت می کنند / وآن عمر باقی را بگو، مستان سلامت می کنند / وآن میر غوغا را بگو، مستان سلامت می کنند / وآن شور و سودا را بگو، مستان سلامت می کنند / ای مه ز رخسارت خجل، مستان سلامت می کنند / وی راحت و آرام دل، مستان سلامت می کنند / ای جان جان، ای جان جان، مستان سلامت می کنند / یک مست این جا بیش نیست، مستان سلامت می کنند / ای آرزوی آرزو، مستان سلامت می کنند / آن پرده را بردار از او، مستان سلامت می کنند ... !/ [مولانا]
و كلْمه بود و جهان در مسیر تكوین بود / و "دوست داشتن" آن كلْمه ی نخستین بود / و "عشق"، روشنی کائنات بود / و هنوز چراغ های کواکب، تمام پایین بود / خدا امانت خود را به آدمی بخشید / که بار عشق برای فرشته سنگین بود ... !/
بر چرخ سفله پرور، دلبستگی نشاید / سرگشته مانده این دل، در باید و نباید / شاید که مهر روشن صبحی دگر نزاید / عاشق شو ار نه روزی، کار جهان سرآید / ناخوانده نقش مقصود ، از کارگاه هستی ... !/
این راه بس بعید و فرتوت چون کمانم
با این قد خمیده ، تا کوی تو دوانم
از من چو دست شوئی ، از دست رفته جانم
دوش آن صنم چه خوش گفت ، در محفل مغانم
با کافران چه کارت ، گر بت نمی پرستی
تا ریسمان مهرت ، بستست دست ما را
مژگان تو به غمزه ، از هم گسست ما را
خرد و کبیر جوشن ، طرفی نبست ما را
سلطان من خدا را ، زلفت شکست ما را
تا کی کند سیاهی ، چندین دراز دستی
پیشانی ام به خاک و این سر بر آستان بود
در انتهای عمرم ، لیکن دلم جوان بود
از جادوی دوچشمت تا کی توان نهان بود
در گوشه سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی
بر شکوه لب ببستم ، از این همه کم و کاست
گم کرده راه مقصود ، پا در طریق ناراست
هر سو کمان کشیدم ، دیدم نشانه بر ماست
آن روز دیده بودم ، این فتنه ها که برخواست
کز سرکشی زمانی ، با ما نمی نشستی
شعرش به عرش اعلی ، تا ره ببرد حافظ
در عشق جاودان شد ، هرگز نمرد حافظ
تقویم دوریت را با جان شمرد حافظ
مهرت بدست طوفان ، خواهد سپرد حافظ
چون برق از این کشاکش ، پنداشتی که جستی
نگاهت ميكنم خاموش و خاموشي زبان دارد / زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد / چه خواهشها در اين خاموشيِ گوياست، نشنيدي؟ / تو هم چيزي بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد ... !/ [هوشنگ ابتهاج / ه.ا.سایه]
شهرِ یاران بود و خاک مهربانان این دیار / مهربانی کی سر آمد، شهریاران را چه شد؟ / گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند / کس به میدان در نمیآید، سواران را چه شد؟ ... !/
نقل است كه شيخ در پس امام جماعتي نماز خواند . پس از نماز امام جماعت پرسيد : ... ياشيخ: تو كَسبي نمي كني و چيزي از كسي نمي خواهي، از كجا ميخوري ؟ ... بايزيد گفت : صبر كن تا اين نماز را به قضا بخوانم . گفت : چرا ؟ ... گفت : نماز از پس كسي كه روزي دهنده را نداند، روا نبود ... !/ [تذکرة الاولیاء / ذکر بایزید بسطامی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 10 ساعت و 11 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن