دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
وقتی در کتاب «سطرها در تاریکی جا عوض میکنند» [گروس عبدالملکیان] خواندم که : ... / دزدی در تاریکی به تابلوی نقاشی خیره مانده است / ... ناخودآگاه خود را آن "دزد" تصور کردم ... که مدتها در تاریکی به "تو" خیره مانده بودم ... !/ [خرداد92]
@amirhosein نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را / که نقش پای آهو، چشم مجنون کرد صحرا را / دل از داغ محبتگر به این دیوانگی بالد / همان یک لاله خواهد طشت پر خون کرد صحرا را ... !/ [بیدل]
عشق از کنارمان میگذرد ... سر براه و آرام ... ولی ما وحشت زده از او میگریزیم ... یا اینکه در تاریکی پنهان می شویم و یا به تعقیبش پرداخته تا خلافی را به نامش مرتکب شویم ... حتی عاقلترینمان نیز در زیر سنگینیِ بار عشق خم میشود ... در حالیکه او به نرمی و لطافت نسیم بازیگوش است ... !/ [جبران خلیل جبران]
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم / اکنون که پیدا کرده ام، بنشین تماشایت کنم / الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم / گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم ... !/
ازسُرخی لبان تو ای خونِ آتشین / نارآفریدهاند، انار آفریدهاند / زندانی است موی تو دربندِ روی تو / ماهی اسیر، درشبِ تارآفریدهاند... !/ [سعید بیابانکی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 9 ساعت و 11 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن