دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
دلی ؟ یا دلبری ؟ یا جان و یا جانان ؟ نمی دانم / همه هستی تویی، فی الجمله این و آن نمی دانم / به جز تو در همه عالم دگر دلبر نمی بینم / به جز تو در همه گیتی دگر جانان نمی دانم ... !/
به جز غوغای عشق تو درون دل نمی یابم
به جز سودای وصل تو میان جان نمی دانم
چه آرم بر در وصلت ؟ که دل ، لایق نمی دانم
چه بازم در ره عشقت ؟ که جان شایان نمی دانم
سکوت حرف سنگینی است ...! به شیشه می زنی، نمی شکند ...! به دیوار می زنی، نمی ریزد ...! به در می زنی، باز نمی شود ...! به کبوتر که می زنی، پرواز می کند ... و به خانه باز نمی گردد ... شاید اشتباه می کند کبوتر ... !/ [عادل قزوینی]
چه چیزهای سادهای که آدمی از یاد میبرد ... میبینی ؟! ... دنیا زیباست محبوب من ... و ما نمیدانستیم برای نشستن زندگی در کنارمان ... حتی چهارپایهای هم نداریم ... !/ [شمس لنگرودی]
عیب جو، دلدادگان را سرزنش ها میکند / وای اگر با او کند دل، آنچه با ما میکند / با غم جانسوز، می سازد دل مسکین من / مصلحت بین است و با دشمن مدارا می کند ... !/ [رهی معیری]
چیست این آتش جانسوز که در جان من است ؟ / چیست این درد جگر سوز که درمان من است ؟ / از دل ، ای آفت جان صبر توقع داری / مگر این کافر دیوانه به فرمان من است ؟ ... !/ [عماد خراسانی]
آنچه گفتند ز مجنون و پریشانی او
در غمت شمهّ ای از حال پریشان من است
گفتمش از مه و خورشید و بخندید به ناز
کاین دو خود پرتویی از چاک گریبان من است
عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست
این بهشتی است که در عالم امکان من است
آمد و رفت و دلم برد و کنون حاصلِ وصل
اشک گرمی است که بنشسته به دامان من است
کاش بی روی تو یک لحظه نمی رفت ز عمر
ور نه این وصل که باز اول هجران من است
اندر این باغ بسی بلبل مست است عماد
داستانی است که او عاشق دستان من است
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 9 ساعت و 11 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن