دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است؟ / چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است؟ / جام جهان نماست ضمیر منیر دوست / اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است ؟ ... !/ [حافظ]
با چشم هایت حرف دارم ... می خواهم ناگفته های بسیاری را برایت بگویم ... از بهار، از بغض های نبودنت، باور نمی کنی!؟ ... تمام این روزها با لبخندت آفتابی بود ... اما، دلتنگی آغوشت، رهایم نمی کند ... به راستی ... عشق بزرگترین آرامش جهان است ... !/ [سید علی صالحی]
هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است
پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است
بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است
ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است
من آتش عشقم که جهان در اثرش سوخت / خورشيد ، شبی پيش من آمد ، جگرش سوخت / آدم به تب ديدنم افتاد و پس از آن / هر کس که به ديدار من آمد پدرش سوخت ... !/ [غلامرضا طریقی]
از پیادهرُو راه افتادم به طرف پایین، سرازیری! ... کسی که جایی برای رفتن نداشت و نمیدانست کجا میخواست برود، همان بهتر که از سرازیری میرفت، نه سربالایی ... کسی که جایی برای رفتـن داشـت و میدانـست کجا میخواسـت برود، سربالایی و سـرازیری فـرق زیادی به حالـش نمیکرد، سربالایی، شـیب تند، دامنهی کوه، چشمش کور، باید میرفت ... امّا کـسی که جایی نداشـت برود، کـسی که نمیدانست کجا میرفت، فقط سرازیری میرفت ... !/ [جعفر مدرس صادقی/ من تا صبح بیدارم ][عکس "Going Downhill" انگلستان، اثر Paul Brown]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 13 ساعت و 32 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن