دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
ما که از سوز تو در گریهی زاریم چو شمع / خبر از سوختن خویش نداریم، چو شمع / پیش تیغ تو سر از تن بگذاریم ولی / شعله ی شوق تو از سر نگذاریم چو شمع ... !/ [هلالی جغتایی]
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد / تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد / خون میرود نهفته از این زخم اندرون / ماندم خموش و آه، که فریاد داشت، درد / این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت / داغ محبت تو به دلها نگشت سرد ... !/ [سایه]
شد فاش در آفاقم آوازۀ شیدایی / معروف جهان گشتم از دولت رسوایی / خیز ای دل دیوانه کز بهر تو میگردند / ویرانه به ویرانه طفلان تماشایی ... !/ [یغما جندقی]
عـشـقـبـازی کـار بـازی نـیـسـت ای دل سـر بـبـاز / زان کـه گـوی عـشـق نـتوان زد به چوگان هوس / دل به رغبت میسپارد جان به چشم مست یار / گـر چـه هـشـیـاران نـدادنـد اختیار خود به کس ... !/ [حافظ]
بــی روسری بیــا که دقیقاً ببینمت / اما به گونه ای که فقط من ببینمت / نزدیک تر شدی به من ازمن به من، که من / حس کردنــی تـــر از رگ گــــردن ببینمت ... !/ [مسلم محبی]
از کنار من افسردهی تنها تو مرو ! / دیگران گر همه رفتند، خدا را تو مرو ! / اشک اگر می چکد از دیده، تو در دیده بمان / موج اگر می رود ای گوهر دریا، تو مرو ... !/ [محمدرضا شفیعی کدکنی(م.سرشک)]
"آدمیـزاد" باید این شانس را داشته باشد که ... در مسیر پیچدرپیچ و پُر چاله چولهی زندگیاش ... با "آدمهایی" آشنا شود که فارغ از سن و سال و تحصیل و قد و بالا و طول و عرض و جنسیتِ زنانه و مردانه ... ژرف و عمیق باشند و بوی خوب آشنایی بدهند ... !/ [کیوان ارزاقی]
آه های آتشینم پردههای شب بسوخت / بر دل آمد وز تفِ دل هم زبان هم لب بسوخت / دوش در وقت سحر آهی برآوردم ز دل / در زمین آتش فتاد و بر فلک کوکب بسوخت ... !/ [عطار]
قسم به عمر تباهم که بعدِ این همه خواب / به خواب چشم تو رفتن شروع بیداری ست / به احترام دلاورترین دلی که شکست / برای از تو سرودن، سکوت اجباریست ... !/ [حمیده سادات غفوریان]
من اینجا بس دلم تنگ است ... و هر سازی که می بینم، بد آهنگ است ... بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم ... ببینیم آسمانِ هر کجا، آیا همین رنگ است؟ ... !/ [مهدی اخوان ثالث / به بهانه بیست و سومین سالروز پروازش]
دوستت دارم، همین، اعترافی بیش از این؟ / رد پایم را در این مفهوم بی همتا ببین / دوستت دارم، چگونه غرق چشمانت شوم؟ / غرق در خورشید پر احساس تابانت شوم؟ / دوستت دارم، گناهم عاشقی در کوی توست / من که احساسم همه آوارۀ ابروی توست ... !/
کجایی آشنای من؟ دلم گرفته از خودم / پُر از بهانه ی تو و هوای پر کشیدنم / کجایی آشنا ببین چگونه در خودم گُمم / بیا که بی تو من، دوباره بی بهانه ام ... !/
کم آواز هـــــــــــــــــــــــرگز نبینی خجل / جُوی مـــــــــشک بهتر که یک توده گِل / بهایم خــــــــــــــــــــــموشند گویا بشر / زبان بســـــــــــــته بهتر که گویا به شر / از آن مردِ دانا دهان دوخــــــــــــته ست / که بیند که شمع از زبان سوخته ست ... !/ [بوستان / استاد سخن سعدی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 19 ساعت و 56 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن