دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت / روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت / گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود / بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت ... !/ [حافظ]
دیوانۀ دیوانگان، دیوانه تر می خواهمت / گَنجَم نمی گُنجم تو را، ویرانه تر می خواهمت / راهیست با عمق کنون، از دیده تا دریای خون / فرزانه از شور جنون، فرزانه تر می خواهمت ... !/
دست از گریبان جهان، بردار پا کوبان جان
رقاصۀ شوریدگی، مستانه تر می خواهمت
بفشان ز خود دامن بیا، بردار تو پا، من بیا
مست فنا تا من بیا، میخانه تر می خواهمت
غواصی دریای جان، کی حاصل آید رایگان؟
دریای امکانت شدم، دُردانه تر می خواهمت
دزدانه می آیی چرا؟ پیمان نمی پایی چرا؟
تا خویش گردانم تو را، مردانه تر می خواهمت
پیمانه شو مِی گشته ام، همنالۀ نِی گشته ام
من شعله ای سرگشته ام، پروانه تر می خواهمت
ای پای تا سر شعله ور، ای دوره گردِ در به در
شوریدۀ عشقی سحر، افسانه تر می خواهمت
قلم گرفتم و گفتم مگر دعا بنویسم / دعا به یار جفا کار بی وفا بنویسم / شکایتی به لب آمد ز جورهای تو گفتم / به هیچ نامه نگنجی، تو را کجا بنویسم؟ / دعا و شِکوه به هم در نزاع و من متحیّر / کدام را ننویسم؟ کدام را بنویسم؟ ... !/
در من هزار شور، به پا میکنی هنوز / ای "عشق" با دلم، تو چها می کنی؟ / هنوز با من، من ِشکسته، من ِ درجهان غریب / تنها توئی، توئی که وفا می کنی هنوز ... !/
مدد از خاطر رندان طلب اي دل، ور نه / کار صعب است، مبادا که خطايی بکنيم / دلم از پرده بشد، «حافظ» خوشگوی کجاست؟ / تا به قول و غزلش ساز نوايی بکنيم ... !/
از عشق آنچنان که تو، ناچار نیستم / از زندگی چنان که تو، سرشار نیستم / چیزی شبیه سِیلی و از راه ناگهان / سر می رسی دوباره و بیدار نیستم / مانند پیچکی که سرش زیر سنگ هاست / دیگر به فکر آن ور دیوار نیستم ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 7 ساعت و 12 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن