دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
خیال می بافم... / با کلاف خاطراتت رنگین... / مهرآگین... / و عجین شده با بند بند زلف هایت ... چه خیالی خوش تر از اینکه می بویمت آرام... / آهسته... / چون نسیــــم... !/
عشق میخواهم از آنسان که رهایی باشد / هم از آن عشق که منصور، سر دارش بُرد / عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ / که به عمری نتوان دست در آثارش بُرد ... !/
حکایت باران بی امان است
این گونه که من
دوستت می دارم...
شوریده وار و پریشان باریدن،
بر خزه ها و خیزاب ها،
به بی راهه و راه ها تاختن،
بی تاب٬ بی قرار،
دریایی جستن،
و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن،
و تو را به یاد آوردن،
حکایت بارانی بی قرار است،
این گونه که من دوستت می دارم...
عشق یعنی فاصله ... و فاصله یعنی دو خط موازی که به هم نمیرسند ... و این یعنی : در عشق، هیچ کس به اندازه خودت وفادار نیست ... و هر که عاشق تر، تنها تر ... !/
غم که میآید در و دیوار، شاعر میشود / در تو زندانیترین رفتار شاعر میشود / مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی / خطکش و نقاله و پرگار، شاعر میشود ... !/ [زنده یاد نجمه زارع]
آههای آتشینم پردههای شب بسوخت / بر دل آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت / جان پر خونم که مشتی خاک دامن گیر اوست / گاه اندر تاب ماند و گاه اندر تب بسوخت ... !/
عارفی را گفتند: «دنیا را چگونه می بینی؟» گفت: «آنچنان که بدون خشنودی من برگی از درختی نمی افتد» ... گفتند: «مگر تو خدایی؟؟» گفت: «نه ... اما خشنودم به خشنودی خدا » ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 3 ساعت قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن