دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
عمری ست که گریه هایم را می خندم ... و صورتم، سرخ است از سیلی های پنهانی ام ... و می گویم خوب هستم اما خوب نیستم ... هر لحظه می خواهم زیر بار درد به انفجار برسم ... !/ [اکبر درویش]
شب سردی و هوا منتظر باران است / وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است / شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من ! / ماه پیشانی من، دلبر بارانی من ... !/ [سید رضا حسینی]
فرقی که ندارد به خدا هر شب و هرروز
روزم همه چون جنگل موهای سیاهت
مانند پر کاه شناور شده ام باز
در جذبۀ نقاشی آن چهرۀ ماهت
رؤیا و بخار و شبح و هاله به هم ریخت
از هُرم نفس های زمستانی آهت
تصویر تو با دلهره و اشک عجین است
تا بوی سفر می رسد از شال و کلاهت
هرگز نرسیدیم به هم گرچه موازی
چون پیرهن خط خطی راه به راهت
حیف است که یک لحظه کسی چشم ببندد
بر خندۀ پر شیطنت گاه به گاهت
ای کاش که تا ریشه و تا پوست بسوزم
ای کاش که در گسترۀ هُرم گناهت
بگذار در اندوهِ نبودِ تو بسوزم
بگذار بگویم که خدا پشت و پناهت
گاهی بیا ... و پشت سرم لحظهای بمان ... دستی به روی شانهی من بگذار تا ... از فراز شانهی من، این سطرهای درهم و برهم ... این شعرهای مبهم خط خورده را ... در دفترم بخوانی ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 17 ساعت و 29 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن