دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست ... جان چراغان کنی از عشق کسی، به امیدش ببری رنج بسی ... تب و تابی بودت هر نفسی، به وصالی برسی یا نرسی ... [سینه بی عشق مباد] ... !/ [فریدون مشیری]
چشمی آبی تر از آئینه گرفتارم کرد / بس کنید این همه دل، دور و برم نگذارید / آخرین حرف من اینست زمینی نشوید / فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید ... !/ [ناصر حامدی]
به جهان خرم از آنم که جهان «خرم» از اوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست / به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست / به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست ... !/ [سعدی]
جهانی اینچنین رسوا ... کجا شایسته رویاست ؟ ... چه آغازی چه انجامی؟، چه امیدی چه پیغامی؟ ... سوالی مانده بر لبها که می پرسم من از دنیا، به تکرار غم نیما ... "کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را" ؟ ... !/ [؟]
ز بس بی تاب آن زلف پریشانم، نمی دانم
حبابم، موج سرگردان طوفانم؟ نمی دانم
حقیقت بود یا دور و تسلسل حلقه ی زلفت؟
هزار و یک شب این افسانه می خوانم، نمی دانم
... سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو
ولی از نحوه ی چشمت چه می دانم؟ نمی دانم
چو اشکی سرزده یک لحظه از چشم تو افتادم
چرا در خانه ی خود عین مهمانم؟ نمی دانم
ستاره می شمارم سال های انتظارم را :
هزار و سیصد و چندین و چندانم؟ نمی دانم
نمی دانم بگو عشق تو از جانم چه می خواهد؟
چه می خواهد بگو عشق تو از جانم؟ نمی دانم
نمی دانم به غیر از این نمی دانم، چه می دانم؟
نمی دانم، نمی دانم ، نمی دانم ، نمی دانم!!
ای که با هر زخمه بر سازت دلی خون می کنی / بر مَلا، نا گفته ها از پرده بیرون می کنی / زخمه بی پروا مزن این گونه سر مستم مکن / باد و طوفانیّ و این با بید مجنون می کنی ... !/ [شمس الدین عراقی / (بی نشان)]
بودم به تو عمری و تو را سیر ندیدم / از وصل تو هرگز به مرادی نرسیدم / اندر طلب عشق تو ای خسرو خوبان / وحشی صفت از خلق به یکباره بریدم ... !/ [خط چشم نواز استاد عمادالحسنی]
بوی تندِ پختن رُبگوجه ... نوستالژی روزهای خوب کودکی ... تجمع همه فامیل در یک مکان بجهت همیاری در پختن ... شیطنتهای کودکانه ... ناهارِ آش گوجه ... و سرانجام ... تقسیم سهم همه، از آنچه به انجام رسانده بودند ... [و اینچنین؛ مصرف رُبگوجه سالیانه یک خانوار تامین میشد] ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 15 ساعت و 14 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن