دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
گفتم که دلم هست به پیش تو گرو / دل باز ده، آغاز مکن قصهی نو / افشاند هزار دل ز هر حلقهی زلف / گفتا که دلت بجوی و بردار و برو ... !/ [شاطر عباس صبوحی قمی (اصفهانی)]
تا هست ز نیک و بد در کیسهی من نقدی / در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد / آن رفت که می رقتم در صومعه هرباری / جز بر در میخانه اینبار نخواهم شد ... !/ [عراقی]
اگر صحبت اعداء مضرّ بودی اولیاء را ... به آسیه ضرر بودی از فرعون ... و اگر صحبت اولیاء نافع بودی اعداء را ... منفعتی بودی زن نوح و لوط را ... !/ [عطار نیشابوری / تذکرة الاولیاء]
من همیشه در آینه ی سمت چپ، خودم را می شناختم ... و پای چپ ام مرا از خواب بیدار می کرد ... همیشه از سمت چپ ام فرار می کردم ... از قلبی که تنهاتر از دستم بود و صدایی که به سمت تو بر می گشت ... بر می گشت مثل راننده ای که مسیر را گم کرده باشد ... مثل خیابانی که اسمش را ... !/ [شهاب لواسانی]
نروید آی! به چشمان شما محتاجم / تک و تنها نگذارید مرا محتاجم / اگر از چشم شما دور شوم می میرم / مثل هر آدم خاکی ، به هوا محتاجم / دل به دریا نزنید این همه ، یادم بدهید / به فراگیری قانونِ شنا محتاجم ... !/ [ زنده یاد نجمه زارع]
شب عاشقان بیدل، چه شبی دراز باشد / تو بیا کز اول شب، در صبح باز باشد / عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت / به کجا رود کبوتر، که اسیر باز باشد ... !/ [سعدی]
از تمام رمز و راز های عشق ... جز همین سه حرف ساده ... جز همین سه حرف ساده میان تهی ... چیز دیگری سرم نمی شود ... من سرم نمی شود، ولی ... راستی ... دلم، که می شود ... !/ [زندهیاد قیصر امینپور]
از دروغی که نگفتیم و به ما می شد راست / «کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست» / خسته از هرچه نبوده ست که حتما ً بوده! / خسته از خستگی ِ این شب ِ خواب آلوده ... !/
صورت او را ز معنی آشنایی با دلست / ور نه صورت ها بسی دانم که از آب و گل است / صورت بت کافری باشد پرستیدن ولی / بت پرست ار معنی بت باز یابد ، واصلست ... !/ [اوحدی مراغهای]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 23 ساعت و 58 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن