✔ عـلـ[بابا]ــی
درخت را به نام برگ ... بهار را به نام گل ... ستاره را به نام نور ... کوه را به نام سنگ ... دل شکفته ی مرا به نام عشق ... عشق را به نام درد ... و مرا به نام کوچکم صدا بزن ... ! [عمران صلاحی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
کباب ... باطعم ماندگی شصتساله ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Crocodile, Australia by Florian Haid
✔ عـلـ[بابا]ــی
وقتی خدا مشکلات تو را حل می کند ... تو به توانایی های او ایمان داری ... وقتی خدا مشکلات تو را حل نمی کند ... او به توانایی های تو ایمان دارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خُنُک آن روز که در پای تو جان اندازم / عقل در دَمدَمه خلق جهان اندازم / تا کی این پرده جان سوز پس پرده زنم ؟ / تا کی این ناوَک دلدوز نهان اندازم ؟ / ... ! [ سعدی ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
کودک که بودیم ... ما را از موجودی میترساندند بنام " یک سر و دو چشم " ... این ؛ همان است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
افسانهها ... میدان عشاق بزرگند ... ما عاشقان کوچک ِ بیداستانیم ... ! (حسین منزوی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاروان میرود و بار سفر میبندند ... تا دگربار که بیند که به ما پیوندند ... طمع از @دوست نه این بود و توقع نه چنین ... مکن ای دوست که از دوست جفا نپسندند ... ! (سعدی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
زین پس ... همه کاربران را ... با القابی (خود خوانده) که بر خویش نهادهاند ، خواهم خواند ... ! / باشد تا عبرتی گردد بر خودم /
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 3 ساعت و 53 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن