✔ عـلـ[بابا]ــی
به کوچه های ذهن من ... هنوز رد پای تو ... شِکوه نکن ز فاصله ... نمی رسد صدای تو ... ! (فریبا شش بلوکی - کتاب بهانه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
او که رفت ... مرگ آستینش را بالا زد ... ومن تقلا کردم ... " نکند آخرین همسفرم باز من را بگذارد سر راه " ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دور شو از پنج خصلت ای پسر ... تا نریزد آبِ رویت در نظر ... ! ( عطار / پندنامه )
✔ عـلـ[بابا]ــی
بده ساقی آیینه عقل و هوش / که چون عکس تا چند باشم خموش / چو عکس رخ ساقی افتد به می / توان دید نور الهی ز وی / ... ! (حسن بیک عتابی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
همـــه دنیــــا ... در حکم یک دوربین عکاسی است ... لبخـــــــند بزنیــــد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من یک جاده ام ... می آیم بی آن که بیایم ... می رسم بی آن که رسیده باشم ... به دور دست جاده نگاه می کنی ،پیش پای تو ام ... ! ( شمس لنگرودی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
خطای دید ... آیا این تصویر نمایانگر چند ستون است یا چند آدم ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شانه های تو ... قبله گاه دیدگان پر نیاز من ... شانه های تو ... مهر سنگی نماز من ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوران همینویسد بر عارضش خطی خوش ... یارب نوشته ی بد از یار ما بگــــــردان ... ! (حافظ ☼خط زیبای استاد اسرافیل شیرچی )
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 7 ساعت و 10 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن