✔ عـلـ[بابا]ــی
یکی را از علمای راسخ پرسیدند چه گویی در نان وقف ؟ ... گفت اگر نان از بهر جمعیت خاطر میستاند حلالست و اگر جمع از بهر نان مینشیند حرام ... / نان از برای کُنج عبادت گرفته اند صاحبدلان / نه کُنج عبادت برای گرفتن نان / ... ! (گلستان،در اخلاق درویشان)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای کاش عشق را زبان سخن بود ... هزار آفتاب خندان در خرام توست ... هزار ستاره ی گریان در تمنای من .... عشق را ای کاش ... زبان سخن بود … !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بنویس ،بنویس و هراس مدار از آنکه غلط می افتد ... بنویس و پاک کن همچون خدا ... که هزاران سال است می نویسد و پاک می کند ... و ما هنوز مانده ایم در انتظار پاک شدن ... و بر خود می لرزيم ... ! (شمس لنگرودی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
از تو با مصلحت خویش نمیپردازم ... همچو پروانه که میسوزم و در پروازم ... گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی ... ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم ... ! (سعدی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر شبی توبه کنم بارِ دگر، عاشق نشوم باز دگر ... غیر از امشب و فردا شب و شبهایِ دگر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مکالمه دو دوست شيرازي: ... آدامست نَ نُويه ؟ ... نه نَ نُوي ني ، قَوَن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به سلامتی کَسی که می گفت : عشق چهار حرف است ... همه مسخرهاش کردند ... ! ولی برگشت و گفت : (ر ف ی ق) عشقه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عقل را گفتم از این پس به سلامت بنشین / گفت خاموش که این فتنه دگر پیدا شد / پر نشد چون صدف از لولو لالا دهنی / که نه از حسرت او دیده ما دریا شد / ... ! (سعدی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
يادی از حماسههای رزمندگان تخريب چی ... ! (دیدگاه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
گریه ی ِ آخر ِ شب هایش ... انگار کافی نبوده ... این روز ها ... اوّل ِ صبح ها هم ... گریه می کند ... آاای آدم ها ... این ها که می نویسد هرروز ،بردرو دیوار زندگی ... یعنی ... چقدر زیاد دلش می خواهد ... کسی باشد ... بپرسد ... : " خوبی ... ؟ ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 3 ساعت و 53 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن