دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
این که می گویند؛ انسانها در زمان پیری، دیگر به دنبال رؤیاهایشان نمی روند درست نیست ... انسان ها آن زمان که به دنبال رؤیاهایشان نمیروند ... پیر میشوند ... !/ [پائولو کوئیلو]
بیگانه گرَت خواند چون خویشتنت داند / خوش باش و کرامت دان، کز خویش برانندت / از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان / زهر است اگر آبی در کام چکانندت ... !/ [سایه]
من مست می عشقم، هشیار نخواهم شد / وز خواب خوش مستی، بیدار نخواهم شد / امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه / تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد ... !/ [فخرالدین عراقی]
یار بی دردی غیر و غم ما می داند / می کند گرچه تغافل، همه را می داند / آفتابیست که دارد ز دل ذره خبر / پادشاهیست که احوال گدا می داند / گر بسازم به جفا، لیک چه سازم با این / که جفا می کند آن شوخ و وفا می داند ... !/
تیز دَوَم، تیز دَوَم تا به سواران برسم / نیست شوم، نیست شوم تا بَرِ جانان برسم / خوش شده ام، خوش شده ام پاره ی آتش شده ام / خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم ... !/ [مولانا]
چون به زیر دارش بردند به باب الطاق ... قبله برزد و پای بر نردبان نهاد ... گفتند حال چیست؟ گفت: ... معراج مردان، سرِ دار است ... !/ [عطار نیشابوری / تذکرة اولیاء / ذکر حسین منصور حلاج]
ایستاده در باد
شاخه ی لاغر بیدی کوتاه
برتنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه
برسر مزرعه افتاده بلند
سایه اش سرد و سیاه
نه نگاهش را چشم ، نه کلاهش را پشم
سایه ی امن کلاهش اما
لانه ی پیر کلاغی است که با قال و مقال
قاروقار از ته دل می خواند: آنکه «می ترسد» می ترساند...
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 7 ساعت و 11 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن