دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
مست می خواهم تو را، من مست می خواهم تو را / از قدح سرشارتر، در دست می خواهم تو را / با حریفان روشن و با دوست ابرآلودهای / آسمانا، آبی و یکدست می خواهم تو را ... !/ [عمران صلاحی]
لــب فــروبــســتــه ام از نــالــه و فــریـاد ولـی / دل مــاتـمـزده در سـیـنـۀ مـن نـوحـه گـر اسـت / گــریــه و خــنــدۀ آهــســتــه و پـیـوسـتـۀ مـن / هـمـچـو شـمـع سـحـر آمـیخته با یکدیگر است ... !/ [رهی معیری]
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی / چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را / چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی / که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را / سخن با من نمی گوئی الا ای همزبانِ دل / خدایا با که گویم شکوه بی هم زبانی را؟ ... !/ [استاد شهریار]
بیم است که سودایت، دیوانه کند ما را / در شهر به بد نامی، افسانه کند ما را / بهر تو ز عقل و دین، بیگانه شدم آری / ترسم که غمت از جان، بیگانه کند ما را ... !/
دل بردی از من به یغما ، ای تُرک غارتگر من ! / دیدی چه آوردی ای دوست، از دست دل بر سر من؟ / عشق تو در دل نهان شد ، دل زار و، تن ناتوان شد / رفتی چو تیر و کمان شد، از بار غم ، پیکر من ... !/ [صفای اصفهانی]
صید بیابان عشق، چون بخورد تیر او / سر نتواند کشید، پای ز زنجیر او / گو به سنانم بدوز، یا به خدنگم بزن / گر به شکار آمدست، دولت نخجیر او / گفتم از آسیب عشق، روی به عالم نهم / عرصه عالم گرفت، حسن جهان گیر او / با همه تدبیر خویش، ما سپر انداختیم / روی به دیوار صبر چشم به تقدیر او ... !/
چاره مغلوب نیست جز سپر انداختن
چون نتواند که سر درکشد از تیر او
کشته معشوق را درد نباشد که خلق
زنده به جانند و ما زنده به تأثیر او
او به فغان آمدست زین همه تعجیل ما
ای عجب و ما به جان زین همه تأخیر او
در همه گیتی نگاه کردم و بازآمدم
صورت کس خوب نیست پیش تصاویر او
سعدی شیرین زبان این همه شور از کجا
شاهد ما آیتیست وین همه تفسیر او
آتشی از سوز عشق در دل داوود بود
تا به فلک میرسد بانگ مزامیر او
چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت ! / که غیر از مرگ، گردنبند ارزانی نمی بینم / زمین از دلبران خالیست؟ یا من چشم و دل سیرم ؟ / که می گردم ولی، زلف پریشانی نمی بینم ... !/
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
عمو خسرو* میگفت؛ [عشق همه چیز رو شفا میده ... اِلا خودشو] ... و من اینجا، دست بدعا میشوم، برای "عشق" ... که سخت بیمار و رنجور است، از کردار و گفتار ما ... که؛ هرچه توانستیم، گفتیم و کردیم، بنام "عشق" ... از ثواب و ناصواب، و به پای "او" نوشتیم ... و "او" فقط مظلومانه نگاهمان کرد و هیچ نگفت ... !/ [نیمه شهریور92]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 10 ساعت و 29 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن