دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
عشق رازی است که خورشید به بارانش گفت / نیز رمزی که شقایق به گلستانش گفت / روزی این راز خود از پرده برون شد، که هزار / در چمن با گل صد رنگ به دستانش گفت ... !/ [حسین منزوی]
هر که در عشق نمیرد به بقایی نرسد / مرد باقی نشود تا به فنایی نرسد / تو به خود رفتی، از آن کار به جایی نرسید / هر که از خود نرود، هیچ به جایی نرسد ... !/ [سیف فرقانی]
چون زیر هر مویی جدا، یک شهر جان داری نوا / خامی بُوَد گفتن تو را، جانا که جان کیستی؟ / با مایی و ما را نِهای، جانی از آن پیدا نِهای / دانم کز آنِ ما نِهای، برگو از آن کیستی؟ ... !/
من از ماه و پنجره ... من از این خواب ... که سمت دلتنگی اش سنگین است ... برای چه برخیزم؟ ... گاهی عشق ... رسیدن ِ یک صداست .. از پشت ِ دیوارهایی، که می دانی ... هرگز تو را نخواهند شنید ... !/ [یاور مهدی پور]
نیست گشاده چشم من ، جز به جمال روی تو / بستۀ غم نشد دلم، جز به شکنج موی تو / هر سحری چو بیدلان آیم و در تو بنگرم / از پی آنکه بیندم فال خجسته روی تو ... !/ [منسوب به: نظامی گنجوی]
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست / در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز / سیمگون شد موی، غفلت همچنان بر جای ماند / صبحدم خندید، من در خواب نوشینم هنوز ... !/ [رهی معیری]
شانه ام را غمت آزرد، خبردار شدی؟ / گل احساس تو پـژمرد، خبردار شدی؟ / آن که آغوش تو را سهم خودش کرد، چه داشت؟ / چه کسی عقل تو را بُرد، خبردار شدی؟ ... !/
دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشد / و آبی از دیده میآمد که زمین تر میشد / تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز / همه شب ذکر تو میرفت و مکرر میشد ... !/ [سعدی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 7 ساعت و 55 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن