دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
تو ... براي همدلِ خود لازم نيست "همه چيز" را بگويی تا او ... "اندكی" از تو را بفهمد ... بلكه كافيست ... "اندكی" بر زبان بياوری ... تا او؛ "همهی تو" را ... دريايد ... !/
هرکه با من همره و پیمانه شد ... عاقبت شیدا دل و دیوانه شد / قصه ام عشاق را دلخون كند ... عاقبت خواننده را مجنون كند / آتش عشق ست و گيرد دركسی ... كاو، زسوز عشق می سوزد بسی / ... !/ [نیما یوشیج]
سرم ز دست بشد، چشم از انتظار بسوخت / در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی / در آن مقام که خوبان ز غمزه تیغ زنند / عجب مدار سری اوفتاده در پایی / فراق و وصل چه باشد؟ رضای دوست طلب / که حیف باشد از او غیر "او" تمنایی ... !/ [حافظ]
ترازو گر نداری، پس تو را زو رهزند هر کس / یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد / به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین / که هر دیگی که میجوشد، درون چیزی دگر دارد ... !/ [8 مهر روز بزرگداشت سرور عاشقان و عارفان حضرت مولانا گرامی باد]
جلالالدین محمد بلخی معروف به مولوی (۶ ربیعالاول ۶۰۴، بلخ یا وخش - ۵ جمادیالثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) از مشهورترین شاعران فارسیزبان ایرانیتبار است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلالالدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده میشدهاست. در قرنهای بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفتهاست و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانستهاند. زبان مادری وی پارسی بوده است .
مولوی، پیونددهندهٔ ملتها
مولوی خود زادهٔ بلخ یا وخش بود در خراسان بزرگ (که اکنون بخشهایی از آن واقع در افغانستان و تاجیکستان است)، و در زمان تصنیف آثارش (همچون مثنوی) در قونیه در دیار روم (واقع در ترکیهٔ امروزی) میزیست
...
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
صد نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد
از همین گوشه، که من نامش را، اول جهان می گذارم ... تا تو ... که نمی دانم کجای جهان ایستاده ای ... فاصله؛ خوابی ست که من آن را ... شعر می نویسم ... !/ [جلیل صفر بیگی]
بی تو ای آينه پيكر ز جهان بيزارم بی تو ماتم زده ام، خسته دلم، بيمارم
بی تو تنها ترم از قلۀ غمناك كبود بی تو خاموش تر از شام سياه تارم
بی تو بی عشق تو ای باغ شكوفان بهشت
شاخ خشكيدۀ بی برگ تهی از بارم
بی تو بی عشق تو دل مرده تر از مردابم بی تو بی عشق تو سرگشته تر از پرگارم
بی تو بی تابم و بی خوابم و بی آرامم بی تو بی عشقم و بی بارم و بی غمخوارم
بی تو ای چشمۀ شادی ز غمت لبريزم بی تو ای خوشۀ اميد ز خود بيزارم
بی تو بر آب بُوَد زندگی من چو حباب بی تو بر باد بُوَد هستی حسرتبارم
بی تو ای زنبق خندان بهاران چه كنم؟ بی تو آخر تو بگو من به كجا رو آرم؟
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 10 ساعت و 29 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن