دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
میتوانی حرف بزنی
برای هر کسی دست تکان دهی
دست بدهی به هرکس
که دوستت ندارد
به گنجشکها بیشتر از من فکر کنی
به من دورتر از مرگ
گوشیات پر از اسمهایی باشد که من نیستم
همیشه پس از صدایم عذر بیاوری
به جایم نیاوری هیچوقت
بخندی که روبرویت نیستم
خط بزنی لبهایم را
از روزهایی که بوسیدهای
از من کنارتر بکشی
خودت را جمع کنی
پشت گوش بیاندازی حرفهایت را
موهایم را که توی صورتت بود
بالا بیاندازی قرصهای فراموشی مرا
آب را
و دکمههای همآغوشیام را
اصلن فراموش کنی نوشیدنم را
مثل شیر مادرت حرامم کنی
توی چهارخانهای که پیراهن تو نیست
توی خانهای که
همخانهام نیستی !
:::::::::::::::::::::::::::::::::::
جایی برای آرمیدن نیست، وقتی برای آرمیدن نیست ... در دو قطار موازی می رویم؛ یا موازی بر می گردیم ... در یک قطار من مسافر یک سمتَم و تو مسافر سمت دیگر ... و موازی می رویم ... !/
هزار بار و هر گونه راه بیفتیم
به هم نمی رسیم
هزار بار از هر جا
در هندسه ی عشق - خطها
یا متوازی اند یا متقاطع
یا تنها رها در هوا
بن بست نیز برگشت است
جایی برای آرمیدن نیست
وقتی برای آرمیدن نیست
در دو قطار موازی می رویم
یا موازی بر می گردیم
در یک قطار من مسافر یک سمتَم
و تو مسافر سمت دیگر
و موازی می رویم
از ایستگاه یک روستا که راه بیفتیم
این طرف زمین
در روستایی آن طرف زمین
به هم می رسیم و عبور می کنیم از هم
تا به هم نرسیم
بن بست نیز برگشت است
در هندسه ی عشق - فصل- توازی است
در هندسه ی عشق - وصل- از هم گذشتن است
در هندسه ی عشق -اصل- هرگز به هم نرسیدن است
بن بست نیز برگشتن است...
هر که دلارام دید، از دلش آرام رفت / چشم ندارد خلاص، هر که در این دام رفت / یاد تو میرفت و ما، عاشق و بیدل بُدیم / پرده برانداختی، کار به اتمام رفت ... !/
نگاهم شکسته در دانه های اشک ... و حباب دلم ، که پر از بغض ناگزیر تنهائیست ... و دستهایم ، صحیفۀ آیه های باران است که انتظار مرا در سورۀ بلند ناودان ها تفسیر می کنند ! ... و دنیا ،که بی کنار او خالیست ! ... دلم برای کسی تنگ است ... !/
فلک زین کجروی هایت نمی گویم که برگردی / شبِ وصل است خواهم اندکی آهسته تر گردی ! / پس از عمریست امشب کوکب اقبال من طالع / تو را ای شب نمی خواهم به وقت خود سحر گردی ... !/
بخار حادثه از چشمها بلند ميشود
كسى سرت را از روى هره پنجره برمیدارد
مىبرد بدهد به خاك
و گلها آرام و بىحركت تخم ريزى تو را میمكند
و بعد رنگارنگ از يقه ات بيرون مىريزند
میريزند روى تابوت اگر صاف باشى و دهنت را گره بزنى به چمن
به جهنم نمیروى بسوزى
میروى هيزم ببرى كه توى اجاق زنان بريزى
زنانى كه از جنس شق و رق خالى هوا هستند
و بوى پياز داغ و غيبت مىدهند
و تو فرق دارى فرق سفيد سرت را بوسيده ام وقتى خواب چشمهايت را دزديده بود
و لباس من ايستاده بود كه خالىام را نشانت بدهد و اينكه چقدر حرف مىشود زد
وقتى كه عشق را اتو مىكنى
و همه حواست به اين است كه گردنش را كبود نكنى
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 12 ساعت و 10 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن