دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
هرکه فریادرس روز مصیبت خواهد / گو در ایام سلامت، به جوانمردی کوش / بندۀ حلقه به گوش، ار ننوازی، برود / لطف کن، لطف، که بیگانه شود حلقه به گوش ... !/ [سعدی]
این برکه سالهاست آیینهپیشه است / آیین آبها مثل همیشه است / چشمی که مانده باز از نرگسی بر آب / یک جان شیفته اینجا به ریشه است / شاید هنوز هم فرهاد اینطرف / شیرینترین غزل در وصف تیشه است ... !/ [مینا اروجلو]
پس حسين (حلاج ) را ببردند تا بر دار كنند ... صد هزار آدمي گرد آمدند ... او چشم گرد می آورد و می گفت : حق . . . حق . . . انالحق . . . نقلست كه درويشی در آن ميان از او پرسيد كه عشق چيست؟ ... گفت : امروز بيني و فردا بيني و پس فردا بيني ... آن روزش بكشتند و ديگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بردادند ! ... يعني عشق اينست ... !/ [عطار نیشابوری / تذكرة الاولياء]
نمی کوچد این قرن در شب مقیم / سرآغاز احساسهای عقیم / نمی کوچد این قرن سرد سکوت / تنیده به تار هزار عنکبوت / نمی ریزد از شانه اشتیاق / گل عشق،آبی ترین اتفاق ... !/ [آزاد کاعباسی]
مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سر و پایت / مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت / مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم / مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت ... !/ [حسین منزوی]
مرا رودی بدان و یاری ام کن تا درآویزم
به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت
کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندر گم
کنار سایه ي قندیل ها در غار رویایت
خیالی, وعده ای ,وهمی ,امیدی, مژده ای, یادی
به هر نامه که خوش داری تو, بارم ده به دنیایت
اگر باید زنی همچون زنان قصّه ها باشی
نه عذرا دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت
که من با پاکبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت
اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
کمک کن تا از این پیروزتر باشم به اغوایت
کمک کن مثل ابلیسی که آتش وار می تازد
شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت
کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه ي گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوّایت
مرا آن نیمه ي دیگر بدان آن روح سرگردان
که کامل می شود با نیمه ی خود روح تنهایت
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 21 ساعت و 53 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن